نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
بنابر این خانم محترم، همانطور که قبلا عرض کردم، بهتر است با من روراست باشید و آنچه را که می دانید و از آنها اطلاع دارید بی کم و کاست و بدون رودربایستی برای من بگوئید.»
خانم لاکسمور دستانش را از روی صورتش برداشت و گفت: «ولی مطمئن باشید، به هیچ وجه اینطور نیست که شما فکر می کنید.» پوار و مجددا از روی صندلی خود به جلو خم شد و باز هم ضربه ای ملایم به زانوی خانم لاکسمور زد و گفت:
خانم عزیز، مثل اینکه شما مرا خیلی دست کم گرفته اید، خیلی، ولی بهتر است بدانید که من به شخصه از همه چیز باخبرم و می دانم این شما نبودید که به شوهرتان شلیک کرده اید، بلکه جناب سرگرد دسپارد بود. ولی
خوب، دلیل این تیراندازی خود شما بودید.)
نمی دانم، واقعا نمیدانم، شاید هم علتش من بودم، واقعا که چقدر وحشتناک بود، خودم هم نمیدانم چرا، ولی احساس می کنم هر کجا که میروم فرشته ی مرگ قبل از من در آنجا حضور دارد و همیشه یک نفر جانش را از دست می دهد.)
پوارو با حالتی از هیجان زدگی تصنعی اظهار داشت: «واقعا که چقدر بجا گفتید، بله، فرشته ی مرگ، چه تشبیه مناسبی، من هم شخصا این موضوع را بارها و بارها تجربه کرده و شاهد آن نیز بوده ام، بله کاملا صحیح می فرمائید، بعضی از خانم ها واقعا اینطوری هستند و هر کجا که می روند مطمئنا یک تراژدی بسیار غم انگیزی به وقوع خواهد پیوست، گو اینکه عملا در ماجرا نقشی ندارند و تقصیری هم ظاهرة متوجه آنها نیست، بلکه سرنوشت برای این گونه از خانم ها نقش دیگری را رقم زده است، یا شاید هم سرشت آنها به گونه ای است که از چنین تراژدی هایی ناخود آگاه استقبال می کنند. بدیهی است خیلی هم سعی می کنند که از بروز مسائلی این چنینی قویة جلوگیری به عمل آورند، ولی ظاهرا در مقابل نیروی سرنوشت کاری از دست آنها ساخته نیست و یقینا آنچه که نباید بشود، می شود.» |
خانم لاکسمور نفس عمیقی کشید و با حالت ملتمسانه ای گفت: «خوشوقتم که می بینم شما منظور مرا درک می کنید و می دانید که چه می گویم. اتفاقی بود که می بایست می افتاد و مطمئنم که به هر صورت به وقوع
می پیوست.»|
شما با هم بودید، نه؟ منظورم این است که هر کجا که شوهرتان می رفت، شما نیز او را همراهی می کردید؟»

صفحه 192 از 281