خانم لاکسمور زبان خود را روی لبان خشکش کشید و گفت: «بله، من هم موافقم. همینطور است که شما
می فرمائید.)
پوارو همینطور که روی صندلی نشسته بود به جلو خم شد و ضربه ای ملایم به زانوی خانم لاکسمور زد و با لحن اسرار آمیزی گفت: «مثلا شیطانا می دانست که شوهر شما یعنی پروفسور لاکسمور در اثر تب نمرده است.» سراپای خانم لاکسمور را وحشت فرا گرفته بود و در نگاهش ترس و وحشتی عجیب آمیخته با استیصال موج
می زد.
پوارو کماکان به صندلی خود تکیه داده و در انتظار عکس العمل مخاطب خود بود.
ظاهرا چنین به نظر می رسید که خانم لاکسمور تا حدودی به اعصاب خود مسلط شده و سعی دارد که خود را خونسرد نشان دهد، معهذا با لحنی که کماکان عدم اطمینان و اعتماد به نفس از آن قابل تشخیص بود اظهار داشت: «من که چیزی نمی دانم و اصلا نمی دانم راجع به چه چیزی صحبت می کنید.» |
پوارو با خونسردی در جواب گفت: «خانم محترم، مطمئن باشید که من به هیچ وجه قصد ندارم با شما کلنجار بروم و یا بخواهم با شما قایم موشک بازی کنم، مگر اینکه خودتان ترجیح بدهید. برعکس میل دارم با هم روراست باشیم و رک و پوست کنده هر چه که می دانیم به هم بگوئیم. باور کنید به مراتب به نفع شماست که مثل من دست خودتان را رو کنید و بگذارید در محیطی دوستانه به این مسئله رسیدگی کنیم. لذا خواهش می کنم از گفتن حقیقت ابائی نداشته باشید و طفره نروید، چون شما خودتان به خوبی می دانید که شوهرتان به هیچ وجه در اثر تب نمرده، بلکه شلیک یک گلوله بوده که منجر به مرگ ایشان شده است.»
خانم لاکسمور فریادی کشید و گفت: «آه» | و صورتش را با دستان خود پوشانید و شروع کرد به جلو و عقب تکان خوردن. چنین به نظر می رسید که دستخوش ناراحتی شدیدی شده است، معهذا پوارو که با زنها و به خصوص با روحیه ی آنها کاملا آشنا بود، میدانست و به یقین پی برده بود که خانم لاکسمور علی رغم حرکاتی که از خود نشان می دهد، به راستی آن قدرها هم ناراحت نشده ولی دوست دارد که نقش بیوهای مثلا اندوهگین و دل شکسته را به بهترین وجهی بازی کند. هرکول پوارو هرگز گول نمی خورد و حدسش نیز هرگز به خطا نمی رفت، او یقین داشت که خانم الاکسمور فقط بازی می کند و از بازی خودش شدیدا لذت می برد، لذا با توجه به آگاهی از این موضوع، با یکدندگی خاصی در ادامه ی سخنانش گفت:
می فرمائید.)
پوارو همینطور که روی صندلی نشسته بود به جلو خم شد و ضربه ای ملایم به زانوی خانم لاکسمور زد و با لحن اسرار آمیزی گفت: «مثلا شیطانا می دانست که شوهر شما یعنی پروفسور لاکسمور در اثر تب نمرده است.» سراپای خانم لاکسمور را وحشت فرا گرفته بود و در نگاهش ترس و وحشتی عجیب آمیخته با استیصال موج
می زد.
پوارو کماکان به صندلی خود تکیه داده و در انتظار عکس العمل مخاطب خود بود.
ظاهرا چنین به نظر می رسید که خانم لاکسمور تا حدودی به اعصاب خود مسلط شده و سعی دارد که خود را خونسرد نشان دهد، معهذا با لحنی که کماکان عدم اطمینان و اعتماد به نفس از آن قابل تشخیص بود اظهار داشت: «من که چیزی نمی دانم و اصلا نمی دانم راجع به چه چیزی صحبت می کنید.» |
پوارو با خونسردی در جواب گفت: «خانم محترم، مطمئن باشید که من به هیچ وجه قصد ندارم با شما کلنجار بروم و یا بخواهم با شما قایم موشک بازی کنم، مگر اینکه خودتان ترجیح بدهید. برعکس میل دارم با هم روراست باشیم و رک و پوست کنده هر چه که می دانیم به هم بگوئیم. باور کنید به مراتب به نفع شماست که مثل من دست خودتان را رو کنید و بگذارید در محیطی دوستانه به این مسئله رسیدگی کنیم. لذا خواهش می کنم از گفتن حقیقت ابائی نداشته باشید و طفره نروید، چون شما خودتان به خوبی می دانید که شوهرتان به هیچ وجه در اثر تب نمرده، بلکه شلیک یک گلوله بوده که منجر به مرگ ایشان شده است.»
خانم لاکسمور فریادی کشید و گفت: «آه» | و صورتش را با دستان خود پوشانید و شروع کرد به جلو و عقب تکان خوردن. چنین به نظر می رسید که دستخوش ناراحتی شدیدی شده است، معهذا پوارو که با زنها و به خصوص با روحیه ی آنها کاملا آشنا بود، میدانست و به یقین پی برده بود که خانم لاکسمور علی رغم حرکاتی که از خود نشان می دهد، به راستی آن قدرها هم ناراحت نشده ولی دوست دارد که نقش بیوهای مثلا اندوهگین و دل شکسته را به بهترین وجهی بازی کند. هرکول پوارو هرگز گول نمی خورد و حدسش نیز هرگز به خطا نمی رفت، او یقین داشت که خانم الاکسمور فقط بازی می کند و از بازی خودش شدیدا لذت می برد، لذا با توجه به آگاهی از این موضوع، با یکدندگی خاصی در ادامه ی سخنانش گفت: