نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
پوارو که ساکت و آرام و با دقت زیادی به مخاطب خود نگاه می کرد و سعی داشت کوچکترین حرکات وی را از نظر دور ندارد، در جواب گفت: «حقیقت امر این است که شخص بخصوصی که آشنائی مختصری هم با من دارد، تصمیم گرفته تا بیو گرافی پروفسور لاکسمور، شوهر مرحوم شما، که از اعتبار و اشتهار جهانی برخوردار می باشد به رشته ی تحریر در آورد، و در این مورد سعی دارد به موارد و نکاتی در زندگی پروفسور مرحوم اشاره کند که معتبر و تائید شده بوده و خدای نخواسته مورد ابهامی وجود نداشته باشد. یکی از این موارد مهم، مسئلهی چگونگی مرگ ایشان است که نویسنده حساسیت خاصی به آن داشته و مصمم است که شک و شبهه ای در این مورد...)
خانم لاکسمور به سرعت حرف پوارو را قطع کرد و گفت: «شوهرم در اثر ابتلا به تب مخصوصی در گذشت، در آمازون.»
پوارو به صندلی خود تکیه داد و خیلی آهسته آهسته شروع کرد به جلو و عقب تکان خوردن. و با این تکان خوردن اعصاب خردکن به خانم لاکسمور حالی می کرد که حتی برای لحظه ای هم حرف های او را باور نکرده و مطمئن بود که با ادامه ی آن، خانم لاکسمور بیش از پیش عصبی شده و دیری نخواهد پائید که هر چه در سرش می گذرد بی اختیار به زبان جاری خواهد کرد. لذا همین طور که خیلی آهسته آهسته تکان می خورد، با حالتی که عمدا ناباوری او را می رساند گفت: «خانم محترم، خانم محترم، خواهش می کنم.»
یعنی چه؟ منظورتان را نمی فهمم، من خودم آنجا بودم.» بله، من هم میدانم که آنجا بودید، مدارک و اطلاعاتی در دست دارم که این موضوع را تائید می کند.» خانم لاکسمورد فریادی کشید و گفت: «چه مدار کی؟ کدام اطلاعات؟» | پوارو همانطور که به مخاطب خود زل زده بود، گفت: «اطلاعاتی که توسط مرحوم شیطانا در اختیار من گذاشته شده است.»
حرف های پوار و مانند تازیانه ای بود که با قدرت هر چه تمام تر به خانم لاکسمور زده شد. با حالتی که گوئی انتظار ضربات دیگری را هم دارد، تا آنجا که می توانست خودش را جمع و جور کرد و با صدای بسیار ضعیفی گفت: «شیطانا؟»
بله، شیطانا، دایره المعارف متحرکی که از همه چیز و همه کس اطلاع داشت و شگردش هم سر در آوردن از اسرار خانم ها بود و در این مورد کسی به پای او نمی رسید.»

صفحه 190 از 281