خانم قد بلند و تا حدودی زیبا که کنار پیش بخاری ایستاده بود به جلو آمد و با صدای بم زنانه ی خوش آهنگی
گفت: «مسیو هرکول پوارو؟»
پوار و تعظیم کوتاهی نمود، امروز نه تنها کاملا غیر انگلیسی می نمود، بلکه تعمدا می خواست طوری وانمود کند که جد اندر جد خارجی بوده و هیچ تمایلی هم به پذیرفتن عادات و رسوم انگلیسی ها ندارد. و در این راستا سعی می کرد رفتار و گفتارش نیز سبک فرانسوی های اصیل قدیمی باشد و تصمیم گرفت بفهمی نفهمی و به طرز نامحسوسی، ادای شیطانای مرحوم را در آورد.
خانم لاکسمور مجددا به سخن در آمد و گفت: «راجع به چه موضوعی می خواستید مرا ببینید؟» | پوارو مجددا تعظیم کوتاهی کرد و در جواب گفت: «اگر اجازه بدهید بنشینم. بیش از چند دقیقه ای مصدع اوقاتتان نخواهم شد.» |
مد
خانم لاکسمور با بی حوصلگی مشهودی به صندلی که در نزدیکی پوارو بود اشاره کرد و خودش نیز لب یکی از صندلی های راحتی نشست و با بی صبری هر چه تمام تر گفت: «خوب، بفرمائید.)
پوارو با ژست و حالت پر طمطراقی شروع به حرف زدن نمود و خیلی شمرده و متین گفت: «حضرتعالی حتما از کارت ویزیتی که خدمتتان تقدیم شد حدس زده اید که حرفهی من تحقیقات خصوصی در موارد خصوصی بوده و در حال حاضر هم مشغول یکی از همین تحقیقات خصوصی می باشم.» پوارو می دانست که هر قدر فلفل زردچوبه را بیشتر و هر قدر موضوع را کش داده و آب و تاب دهد، طرف مقابل نیز بیش از پیش هیجان زده تر و مشتاق تر خواهد شد. حدس وی درست بود و خانم پروفسور با هیجان و بی صبری فوق العاده زیادی اظهار داشت: «بله، می دانم. خوب معطل چه هستید، چرا نمیفرمائید؟»
پوارو با همان ژست قبلی در جواب اظهار داشت: «حقیقتش را بخواهید، من تحقیقاتی در مورد مرگ مرحوم پروفسور لاکسمن شوهر محترمتان شروع کرده ام.)
خانم لاکسمور به محض شنیدن اسم شوهرش و ظاهرا از به خاطر آوردن مرگ وی، فریاد کوتاهی از گلویش خارج شد. از حال و احوال وضعیت وی کاملا معلوم بود که حرف های پوارو طوفانی در درون او به پا کرده است، چون با حالتی از اعتراض شدید در جواب اظهار داشت: «ولی چرا؟ منظور شما از این حرف ها چیست؟ اصلا این موضوع چه ارتباطی به شما دارد؟»
گفت: «مسیو هرکول پوارو؟»
پوار و تعظیم کوتاهی نمود، امروز نه تنها کاملا غیر انگلیسی می نمود، بلکه تعمدا می خواست طوری وانمود کند که جد اندر جد خارجی بوده و هیچ تمایلی هم به پذیرفتن عادات و رسوم انگلیسی ها ندارد. و در این راستا سعی می کرد رفتار و گفتارش نیز سبک فرانسوی های اصیل قدیمی باشد و تصمیم گرفت بفهمی نفهمی و به طرز نامحسوسی، ادای شیطانای مرحوم را در آورد.
خانم لاکسمور مجددا به سخن در آمد و گفت: «راجع به چه موضوعی می خواستید مرا ببینید؟» | پوارو مجددا تعظیم کوتاهی کرد و در جواب گفت: «اگر اجازه بدهید بنشینم. بیش از چند دقیقه ای مصدع اوقاتتان نخواهم شد.» |
مد
خانم لاکسمور با بی حوصلگی مشهودی به صندلی که در نزدیکی پوارو بود اشاره کرد و خودش نیز لب یکی از صندلی های راحتی نشست و با بی صبری هر چه تمام تر گفت: «خوب، بفرمائید.)
پوارو با ژست و حالت پر طمطراقی شروع به حرف زدن نمود و خیلی شمرده و متین گفت: «حضرتعالی حتما از کارت ویزیتی که خدمتتان تقدیم شد حدس زده اید که حرفهی من تحقیقات خصوصی در موارد خصوصی بوده و در حال حاضر هم مشغول یکی از همین تحقیقات خصوصی می باشم.» پوارو می دانست که هر قدر فلفل زردچوبه را بیشتر و هر قدر موضوع را کش داده و آب و تاب دهد، طرف مقابل نیز بیش از پیش هیجان زده تر و مشتاق تر خواهد شد. حدس وی درست بود و خانم پروفسور با هیجان و بی صبری فوق العاده زیادی اظهار داشت: «بله، می دانم. خوب معطل چه هستید، چرا نمیفرمائید؟»
پوارو با همان ژست قبلی در جواب اظهار داشت: «حقیقتش را بخواهید، من تحقیقاتی در مورد مرگ مرحوم پروفسور لاکسمن شوهر محترمتان شروع کرده ام.)
خانم لاکسمور به محض شنیدن اسم شوهرش و ظاهرا از به خاطر آوردن مرگ وی، فریاد کوتاهی از گلویش خارج شد. از حال و احوال وضعیت وی کاملا معلوم بود که حرف های پوارو طوفانی در درون او به پا کرده است، چون با حالتی از اعتراض شدید در جواب اظهار داشت: «ولی چرا؟ منظور شما از این حرف ها چیست؟ اصلا این موضوع چه ارتباطی به شما دارد؟»