فصل بیستم
حرف های خانم پروفسور لاکسمور
زن خدمتکاری که در را به روی هرکول پوارو در منزل خانم لاکسمور واقع در جنوب کنزینگون گشود، نگاهی از عدم رضایت شدید به پوارو انداخت که معرف تنفر زیاد وی نسبت به خارجیان و به طور کلی غیر انگلیسی ها بود، گویی کراهت داشت که حتی در را به روی پوارو باز کند.
پوارو که با این گونه برخوردها کاملا آشنا بود و عادت داشت، کارت ویزیتی از کیفش در آورد و به خدمتکار داد و با حالتی خشک و آمرانه گفت: «این کارت را به اربابت نشان بده، فکر می کنم حتما مرا خواهند دید.» |
هرکول پوارو کارت ویزیت های متعددی به منظور استفاده در موقعیت های مختلف داشت که هر یک از آنها معرف حرفه و کار بخصوصی بودند و در مواقعی که مثل این بار سرگرم حل ماجرای جنائی بود، با در نظر گرفتن شرایط و با توجه به کاراکتر اشخاصی که به ملاقاتشان می رفت، همیشه بهترین و موثرترین آنها را انتخاب می کرد، به گونه ای که حتی یک بار هم سابقه نداشت که از پذیرفتن وی طفره رفته و یا احتراز کرده باشند. ولی این بار از کارت ویزیت حقیقی خود استفاده کرد که خیلی با سلیقه چاپ شده بود، به خصوص
جمله ی «کارآگاه خصوصی» که با حروف برجسته به طرز زیبایی در یکی از گوشه های کارت نوشته شده بود.
پوارو از این کارت صرفا در مواقعی که به قول خودش به مصاحبه با «طبقه ی نسوان» می رفت استفاده می کرد و عجیب اینجاست که هر زنی با مشاهده این کارت ویزیت، بی اختیار تمایل شدیدی به دیدن صاحب آن در خودش احساس می کرد. این هم یکی دیگر از ترفندهای پوارو بود که مثل بقیهی ترفندها تیرش هرگز خطا نمی رفت. همین طور که جلوی در منتظر ایستاده بود، به دق الباب برنزی و پادری خیره شد که اولی بی نهایت تار و کدر و دومی نیز کثیف و نشسته بود. با حالتی از تنفر گفت: «اه، این هم شد زندگی، این قدر کثیف و شلخته» خدمتکار به سرعت و نفس زنان به دم در آمد و با هیجان زیادی پوارو را به داخل خانه دعوت نمود و متعاقبا به اطاقی در طبقه ی اول هدایت شد. اطاق تقریبا کم نوری که فضای آن را بوی گل های پلاسیده و زیرسیگاری های خالی نشده و پر از ته سیگار فراگرفته بود. تعداد زیادی کوسن های ابریشمی در اطراف پراکنده بود که تماما کثیف و نیاز مبرمی به شستن داشتند، دیوارها با پوششی از کاغذ دیواری سبز زمردی و سقف نیز با کاغذ دیواری های شبیه اما به رنگ مس.
حرف های خانم پروفسور لاکسمور
زن خدمتکاری که در را به روی هرکول پوارو در منزل خانم لاکسمور واقع در جنوب کنزینگون گشود، نگاهی از عدم رضایت شدید به پوارو انداخت که معرف تنفر زیاد وی نسبت به خارجیان و به طور کلی غیر انگلیسی ها بود، گویی کراهت داشت که حتی در را به روی پوارو باز کند.
پوارو که با این گونه برخوردها کاملا آشنا بود و عادت داشت، کارت ویزیتی از کیفش در آورد و به خدمتکار داد و با حالتی خشک و آمرانه گفت: «این کارت را به اربابت نشان بده، فکر می کنم حتما مرا خواهند دید.» |
هرکول پوارو کارت ویزیت های متعددی به منظور استفاده در موقعیت های مختلف داشت که هر یک از آنها معرف حرفه و کار بخصوصی بودند و در مواقعی که مثل این بار سرگرم حل ماجرای جنائی بود، با در نظر گرفتن شرایط و با توجه به کاراکتر اشخاصی که به ملاقاتشان می رفت، همیشه بهترین و موثرترین آنها را انتخاب می کرد، به گونه ای که حتی یک بار هم سابقه نداشت که از پذیرفتن وی طفره رفته و یا احتراز کرده باشند. ولی این بار از کارت ویزیت حقیقی خود استفاده کرد که خیلی با سلیقه چاپ شده بود، به خصوص
جمله ی «کارآگاه خصوصی» که با حروف برجسته به طرز زیبایی در یکی از گوشه های کارت نوشته شده بود.
پوارو از این کارت صرفا در مواقعی که به قول خودش به مصاحبه با «طبقه ی نسوان» می رفت استفاده می کرد و عجیب اینجاست که هر زنی با مشاهده این کارت ویزیت، بی اختیار تمایل شدیدی به دیدن صاحب آن در خودش احساس می کرد. این هم یکی دیگر از ترفندهای پوارو بود که مثل بقیهی ترفندها تیرش هرگز خطا نمی رفت. همین طور که جلوی در منتظر ایستاده بود، به دق الباب برنزی و پادری خیره شد که اولی بی نهایت تار و کدر و دومی نیز کثیف و نشسته بود. با حالتی از تنفر گفت: «اه، این هم شد زندگی، این قدر کثیف و شلخته» خدمتکار به سرعت و نفس زنان به دم در آمد و با هیجان زیادی پوارو را به داخل خانه دعوت نمود و متعاقبا به اطاقی در طبقه ی اول هدایت شد. اطاق تقریبا کم نوری که فضای آن را بوی گل های پلاسیده و زیرسیگاری های خالی نشده و پر از ته سیگار فراگرفته بود. تعداد زیادی کوسن های ابریشمی در اطراف پراکنده بود که تماما کثیف و نیاز مبرمی به شستن داشتند، دیوارها با پوششی از کاغذ دیواری سبز زمردی و سقف نیز با کاغذ دیواری های شبیه اما به رنگ مس.