به خود جلب و طوری وانمود کردم که به دکتر رابرتز مشکو کم. دختری که اسمش رودا است رفتارش خیلی دوستانه بود و روی من هم خیلی حساب می کرد، ولی آن یکی یعنی آن مردیث نه تنها از آمدن من خوشش نیامده بود بلکه تا حدود زیادی هم متنفر بود و بدون تعارف هم نفرتش را نشان می داد. معلوم بود که نسبت به من خیلی مشکوک و مظنون است. خوب حالا باید پرسید که چرا؟ لابد کاسه ای زیر نیم کاسه هست که این قدر راجع به من شک و سوءظن داشت. من از هر دوی آنها دعوت کردم که هر وقت آمدند لندن، سری هم به من بزنند و بالاخره این دختره یعنی رودا به ملاقات من آمد و در این ملاقات برای من کاملا شرح داد که چرا آن مردیث با آن حالت خشن و بی ادبانه با من برخورد نمود. ظاهرا دلیلش حرفهایی بود که من زده بودم، گویا حرف های من خاطره ی بد و ناراحت کننده ای را به یاد او می آورد که مدت ها فراموش کرده بوده و متعاقبا این
خاطره ی وحشتناک را برای من بازگو کرد.» |
گفت که در چه تاریخی این اتفاق رخ داده؟»
سه سال قبل همان موقع که در درونشایر بوده.)
بازرس بتل چیزهای نامفهومی زیر لب ادا کرد و مطالبی در دفتر چه اش یادداشت نمود. حالت خشک و چوبینش کاملا بهم خورده بود.
خانم الیور نیز با حالت یک قهرمان فاتح به صندلی خود تکیه داده و در خلسه ی مطبوعی فرو رفت. موقعیتی را به وجود آورده بود که از هر ثانیه آن لذت می برد.
بازرس بتل رو به خانم الیور کرد و گفت: «خانم الیور، شما روی دست من بلند شدید. به شما تبریک می گویم، آسی رو کردید که دست هر دوی ما جا رفت. اطلاعات فوق العاده ذیقیمتی در اختیار من گذاشتید. در این مواقع است که آدم متوجه می شود چقدر راحت انسان می تواند از مسیر اصلی منحرف شود و چه آسان موضوع مهمی را از دست می دهد.»
سپس ابروانش درهم رفت و در ادامه ی سخنانش گفت: «به هر حال این حادثه در جائی رخ داده که آن مردیث نمی تواند مدت زیادی آنجا بوده باشد. حداکثر دو یا سه ماه و دقیقا می بایست در فاصله ی بین جزیرهی وایت و استخدام پیش عمه خانم باشد. بله، به نظر هم منطقی می آید، بدیهی است که خواهر خانم الدون هم نمی توانست اطلاعی در این مورد داشته باشد، او فقط می دانست که آن مردیث به محلی در درونشایر رفته است. حالا دقیقا کجا و پیش چه کسی، نمی دانست.»
خاطره ی وحشتناک را برای من بازگو کرد.» |
گفت که در چه تاریخی این اتفاق رخ داده؟»
سه سال قبل همان موقع که در درونشایر بوده.)
بازرس بتل چیزهای نامفهومی زیر لب ادا کرد و مطالبی در دفتر چه اش یادداشت نمود. حالت خشک و چوبینش کاملا بهم خورده بود.
خانم الیور نیز با حالت یک قهرمان فاتح به صندلی خود تکیه داده و در خلسه ی مطبوعی فرو رفت. موقعیتی را به وجود آورده بود که از هر ثانیه آن لذت می برد.
بازرس بتل رو به خانم الیور کرد و گفت: «خانم الیور، شما روی دست من بلند شدید. به شما تبریک می گویم، آسی رو کردید که دست هر دوی ما جا رفت. اطلاعات فوق العاده ذیقیمتی در اختیار من گذاشتید. در این مواقع است که آدم متوجه می شود چقدر راحت انسان می تواند از مسیر اصلی منحرف شود و چه آسان موضوع مهمی را از دست می دهد.»
سپس ابروانش درهم رفت و در ادامه ی سخنانش گفت: «به هر حال این حادثه در جائی رخ داده که آن مردیث نمی تواند مدت زیادی آنجا بوده باشد. حداکثر دو یا سه ماه و دقیقا می بایست در فاصله ی بین جزیرهی وایت و استخدام پیش عمه خانم باشد. بله، به نظر هم منطقی می آید، بدیهی است که خواهر خانم الدون هم نمی توانست اطلاعی در این مورد داشته باشد، او فقط می دانست که آن مردیث به محلی در درونشایر رفته است. حالا دقیقا کجا و پیش چه کسی، نمی دانست.»