نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
از عمه خانم میرسیم به مسافرت به سوئیس که خیلی سعی کردم شاید در سوئیس به مرگ و میر ناگهانی در اثر سانحهای غیر طبیعی بربخورم که متاسفانه اینجا هم شانسی نداشتم و خبر مرگش، هیچ خبری نبود. آخرین مرحله می رسیم به والینگفورد، همینجائی که هم اکنون هستند، که تا به حال خبری نشده است.» | صحبت های بتل ظاهرا به پایان رسیده بود و هر کول پوارو سوال کرد: «پس به این حساب آن مردیث هم از گردونه خارج شد؟» | بازرس بتل برای لحظاتی دودل ماند و سرانجام گفت: «نه، اگر از من بپرسید باید بگویم که هنوز زود است. باید یک موردی وجود داشته باشد، زیرا هر وقت اسم شیطانا مطرح می شود، چنان ترس و وحشتی بر چهره ی این دختر جوان نقش می بندد که هر بیننده ای را به شگفتی وامی دارد. مسلما این ترس و وحشت زیاد بی دلیل نیست و باید مورد موجهی برای آن وجود داشته باشد، مضافا به اینکه آن طور که من احساس کردم آن مردیث خیلی مواظب حرکات و رفتار و بخصوص گفته های خود می باشد. البته در چنین شرایطی هر کس دیگری هم که به جای او می بود، می بایست مواظب حرکات و رفتار و گفته های خود باشد، ولی در مورد ایشان موضوع از حد متعارف خارج است و به مراتب بیش از یک مضمون معمولی از خود حساسیت نشان می دهد. برای همین است که حاضرم قسم بخورم یک چیزی هست که این دختر جوان را تا این حد مضطرب و نگران کرده است، ولی از طرف دیگر همان طور که گفتم کوچکترین و کمترین مورد مشکوکی در زندگیش وجود نداشته و به چشم نمی خورد.)
خانم الیور آه بلندی ناشی از یک هیجان پنهانی کشید و با حالتی از غرور آمیخته به شادمانی زایدالوصفی که
گویی کشف بسیار مهمی را برای اولین بار آشکار می کند، نفس زنان گفت: «که اینطور. پس معلوم است هنوز نمی دانید که آن مردیث مدتی را هم در خانه ای گذرانده که خانمی در این خانه ندانسته و از روی اشتباه سم مهلکی را می خورد و جانش را از دست میدهد.»
شاید خانم الیور خودش هم متوجه نشد که با این حرف هایش چه طوفانی در وضعیت آرام بازرس بتل به وجود آورد. بازرس بتل که از شنیدن حرف های خانم الیور قوی؛ یکه خورده بود، به سرعت روی صندلی خود چرخید و به خانم الیور خیره شد و با بهت و حیرت زیادی گفت: «چی گفتید خانم الیور؟ یعنی می فرمائید این موضوع حقیقت دارد؟ شما از کی به این موضوع به این مهمی پی بردید؟» |
خوب، من هم برای خودم کلی کارآگاه هستم. فکر می کنید بیکار نشسته بودم. پیش خودم فکر کردم که بهتر است اول با این دو دختر شروع کنم، به همین منظور به ملاقاتشان رفتم و با یک داستان ساختگی اعتماد آنها را

صفحه 179 از 281