نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
در این مورد تحقیقات کاملی در چلتن هم، شهری که در آن موقع در آنجا زندگی می کرده، انجام دادم. هیچ مورد مشکوکی ندارد، اهالی شهر به خوبی او را می شناسند و همگی برایش دلسوزی کرده و با ترحم خاصی از وی یاد می کنند. اولین کاری که پیدا می کنند در جزیره وایت بوده که در منزلی در این جزیره پیش خانواده ای به کار مشغول می شود، نه به عنوان کلفت بلکه به عنوان پرستار کودک به امور منزل به خانم منزل. این خانواده در حال حاضر در فلسطین به سر می برند و با توجه به صحبت هائی که با خواهر خانم الدون (همان خانمی که آن مردیث مسئولیت بچه وی را داشته) داشتم، ظاهر خانم الدون از کار آن مردیث بسیار راضی بود و علاقه زیادی نیز به وی داشته، و در طول مدتی که در خانواده به کار مشغول بوده، به هیچ وجه سر و صدائی به راه نمی اندازد و ماجرائی را هم به وجود نمی آورد.
بعد از اینکه خانواده الدون به فلسطین می روند، آن مردیث هم برای اشتغال به کار جدید به درونشایر می رود و در آنجا به عنوان ندیمه خانمی مسن و تقریبا علیلی که ضمن عمه یکی از دوستان زمان تحصیلش نیز بوده به کار مشغول می شود. این دوست، خانم رودا دیوز می باشد که در حال حاضر با آن مردیث هم خانه بوده و با وی زندگی می کند. به هر حال، آن مردیث مدت دو سال به عنوان ندیمه و چیزی شبیه پرستار در خدمت عمه خانم بوده تا اینکه حال و احوال عمه خانم ناگهان رو به وخامت می گذارد و دیری نمی گذرد که وضعیت آن قدر وخیم می شود که آن مردیث نمی توانسته کاری انجام بدهد و وخامت اوضاع ایجاب می نماید تا یک پرستار حرفه ای و با سابقه به جای وی استخدام و عمه خانم را که روزهای آخر عمرش را طی می کند تر و خشک نماید. این طور که شنیدم، عمه خانم به نوعی از سرطان مبتلا بوده و تا آنجا که می دانم هنوز نیز زنده است، ولی تقریبا مرده چون مرتبة مرفین به او تزریق می کنند و همین تزریق مداوم مرفین است که تا به حال او را نگاه داشته.
م
خودم شخصا با عمه خانم مصاحبه کردم. هوش و حواس درستی ندارد، معهذا آن مردیث را خیلی خوب به خاطر داشت و از او به عنوان بچه بسیار مهربانی یاد می کرد. البته تنها به عمه خانم اکتفا نکرده و با همسایه ها نیز مصاحبه نمودم، چون در شهرهای کوچک هیچ منبعی بهتر از همسایه ها نمی باشد که بر حست عادت، دوست دارند از همه چیز با خبر باشند. هیچ مرگ و میر غیر طبیعی در آنجا و در زمانی که آن مردیث در خدمت عمه خانم بوده وجود نداشت و جالب اینجاست که به استثنای یکی دو همسایه تقریبا پیر، آن مردی با هیچ کس دیگری در آن روستا معاشرت و مراوده نداشته است.

صفحه 178 از 281