نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
باشد. قتل کراداکها دقیقا با استفاده از اطلاعات و شیوه های پزشکی صورت گرفته آن هم با چنان مهارتی که هیچ تفاوتی با مرگ طبیعی ندارد و سوء ظن کسی را هم برنمی انگیزد. آدمی مثل دکتر رابرتز با دسترسی به انواع میکروب ها و ویروس ها، هرگز از چاقو و کارد استفاده نخواهد کرد.
خانم الیور به سخن در آمد و گفت: «من هرگز فکر نمی کردم که دکتر رابرتز قاتل باشد، چون.... چه جوری بگویم، کارهایش خیلی واضح است.» پوارو زیر لب گفت: «خوب، یک گوی از گردونه خارج شد. بقیه چطور؟» | بازرس بتل که گوئی انگشت روی نقطه حساسش گذاشته اند با بی حوصلگی و دلخوری کاملا مشهودی در جواب گفت: «در مورد بقیه هیچی. صفر، صفر مطلق. خانم لوریمر مدت بیست و پنج سال است که به صورت بیوهای تنها زندگی می کند. همیشه هم در لندن زندگی می کرده و می کند. فقط گاه گاهی به منظور تفریح و گردش به سفرهای خارج از کشور می رود، آن هم نه به همه جا، بلکه جاهای درست و حسابی، مثل ریویرا، اهرام ثلاثه در مصر و خلاصه جاهایی شبیه اینجاها. هیچ نکته مرموز و مورد غیر عادی در زندگی او وجود ندارد ضمن آنکه هیچ موردی از مرگ های ناگهانی هم در زندگی ایشان دیده نمی شود.
یک زندگی کاملا عادی ولی محترمانه و عاری از هر گونه رسوائی و بدنامی، نظیر اکثر قریب به اتفاق زنان با شخصیت و محترم در همه جاهای دنیا. همیشه مورد احترام عموم بوده و تمام کسانی که به طریقی با وی آشنائی دارند احترام خاصی برای این خانم قائل بوده و به نیکی از او یاد می کنند و تنها عیب ایشان را در این میدانند که آدم های احمق را نمی تواند تحمل کند و برخوردش با این گونه از آدم ها به هیچ وجه خوب نبوده و نیست. این مورد، فی نفسه می تواند گویای خیلی از مسائل باشد، ولی متاسفانه باید اذعان کنم که تا به حال به نتیجه ای نرسیده ام. ولی مطمئنم که نکته ای در این مورد بخصوص نهفته است و مطمئنم که شیطانا نیز در این مورد مطمئن بود و چیزهائی هم می دانست.»
آهی از روی نومیدی کشید و در ادامه سخنانش گفت: «می رسیم به خانم آن مردیت. خوشبختانه در مورد این خانم مسئله ای ندارم. با تحقیقاتی که انجام داده ام، مطمئنم آنچه که بوده و هست و باید بدانم به طور کامل میدانم. تقریبا شبیه همان مواردی است که حتما با آنها آشنائی دارید. تنها فرزند یک افسر ارتش که نظیر تمام افسران ارتش، بعد از مرگش ثروتی نداشته که برای دخترش به ارث بگذارد و لذا این دختر خانم از همان عنفوان جوانی متوجه می شود که برای ادامه ی زندگی راهی جز کار کردن نداشته و باید حتما کاری برای خودش دست و پا کند، ولی بدبختانه در هیچ کاری مهارت نداشته و یا بهتر بگویم هیچ کاری را بلد نبوده است.

صفحه 177 از 281