نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«خیلی متاسفم که بیش از این نمی توانم در خدمت شماها باشم، باور کنید خیلی کار دارم. معهذا هر کجا که باشم، بی صبرانه در انتظار این خواهم بود که بدانم عاقبت این ماجرا به کجا خواهد کشید. البته این امکان هم وجود دارد که هرگز حل نشود، چون حتی اگر قاتل را هم پیدا کنید اثبات این جنایت دست کمی از محالات نخواهد داشت. به هر حال اطلاعاتی که از من خواسته بودید تقدیمتان کردم، ولی باز هم تکرار می کنم، بیخودی دور و ور سرگرد دسپارد نگردید، او این کاره نیست و فکر نمی کنم که تا به حال جنایتی را حتی ناخواسته مرتکب شده باشد. گو اینکه امکان دارد، شیطانا حرف هائی راجع به مرگ پروفسور لاکسمن شنیده و با مغز کثیف و منحرفی که داشته، داستان هائی برای خودش ساخته باشد. ولی من اطمینان دارم تمام این حرفها پاوه و شایعاتی بی ثبات و بی اساس بوده است. دسپارد آدم راست و مهم تر از همه یک انسان شرافتمند می باشد و چنین آدمی با این خصوصیات اخلاقی هرگز مرتکب جنایت نشده و نخواهد شد. به هر حال این نظر من است و بهتر است به عرضتان برسانم که در طول زندگیم با آدم های بیشماری، از همه قماشی سر و کار داشتم و به جرات می توانم بگویم که در شناخت و شناسائی روحیه انسان ها تجربه زیادی دارم.»
بازرس بتل پرسید: «خانم پروفسور لاکسمن چطور؟ در قید حیات هستند؟»
بله و در لندن هم زندگی می کنند. حتما می توانید ایشان را ملاقات کنید. آدرسشان یک جائی در این کاغذها نوشته شده، اگر اشتباه نکنم منزلشان جنوب کنزینگتون می باشد. و برای آخرین بار متذکر می شوم، سر گرد دسپارد بی گناه است.»|
و با گام های بلند و مطمئن همچون نظامیان باسابقه از اطاق خارج شد. بازرس بتل سرش را متفکرانه تکان داد و گفت: «نمی دانم، شاید هم حق با سرهنگ ریس باشد، چون تا آنجا که من او را می شناسم روی آدم ها خیلی تجربه دارد و آدم شناس واقعة ماهری است، ولی از طرفی دیگر ما نیز در موقعیتی هستیم که نسبت به هیچ چیز و هیچ کس نمی توانیم مطمئن باشیم.)
و به دنبال این حرف، به مطالعه کاغذهائی که سرهنگ ریس به او داده بود پرداخت و همین طور که می خواند،
گاه گاهی مطالبی را هم در دفترچه اش یادداشت می نمود.
خانم الیور گفت: «خوب بازرس عزیز، ما هنوز در انتظار صحبت های شما هستیم.»
بازرس بتل سرش را بلند کرد، لبخندی بر لب آورد که درست مانند یک خط افقی صورت چوبینش را کاملا قطع کرد و گفت: «خانم الیور، خودتان که خوب می دانید. وضعیت به گونه ای است که واقعا مرا گیج کرده و نمی دانم چه بگویم.»

صفحه 171 از 281