فصل نوزدهم
گردهمائی به منظور مشاوره
زنگ تلفن اطاق پوارو به صدا در آمد و پس از اینکه گوشی را برداشت، مردی از آن طرف خط با لحنی بسیار جدی و مودبانهای اظهار داشت: «گروهبان او کانور از اداره مرکزی اسکاتلندیارد صحبت می کند، با عرض سلام، از طرف بازرس بتل ماموریت دارم که ضمن ابراز مراتب امتنان ایشان از جناب عالی خواهش کنم که در صورت تمایل، راس ساعت ۱۱ : ۳۰ صبح در دفتر ایشان در اسکاتلندیارد حضور به هم رسانید.»
پوارو با احترام و ادب متقابل تشکر کرد و با خرسندی زیادی اعلام نمود که حتما در راس ساعت تعیین شده
در دفتر جناب باز پرس بتل حضور خواهد یافت.
هرکول پوارو که وسواس عجیبی در حفظ قول و قرارهای خود داشت و در این مورد از اشتهار خاصی برخوردار بود، دقیقا راس ساعت ۱۱ : ۳۰ در جلوی درب اصلی ساختمان جدید اسکاتلندیارد از تاکسی پیاده شد و بلافاصله با خانم الیور مواجه گردید که با حالت هیجان زدگی همیشگی خود به وی گفت: «چه سعادتی مسیو پوارو. شما واقعا فرشته نجات هستید!»
مسئله ای پیش آمده خانم الیور؟ در خدمتتان حاضرم.» |
«نه، چیزی نشده. فقط خواهش می کنم اگر پول همراهتان هست کرایهی تاکسی مرا بپردازید. لعنت به این حواس پرتی که دارم. هنوز هم نمی دانم چی به سرم زد که امروز به جای کیف همیشگی، کیفی را که با آن به مسافرت های خارج از کشور می روم همراه خود آوردم و حالا این آقای راننده نه فرانک فرانسه قبول می کنند و نه لیر ایتالیا، فقط پول خودمان را می خواهد و بس.)
هرکول پوارو با ژستی بخصوص و حال و هوای شوالیه ای که به کمک بانوی درمانده ای رسیده است، کیف پول خود را از جیب در آورد و پول تاکسی را پرداخت. سپس در معیت خانم الیور وارد ساختمان اسکاتلندیارد شد و به اتفاق مستقیما به دفتر بازرس بتل رفتند. بازرس بتل مجسمه وار پشت میز خود نشسته بود و قیافه همیشه چوبینش بیش از هر زمان دیگری چوبی و خشک به نظر می رسید، طوری که خانم الیور سقلمه محکمی به پهلوی هرکول پوارو زد و یواشکی به او گفت: «نگاهش کن، پنداری مجسمه چوبی جدیدی است که همین الان از زیر دست استادی بیرون آمده است!»
گردهمائی به منظور مشاوره
زنگ تلفن اطاق پوارو به صدا در آمد و پس از اینکه گوشی را برداشت، مردی از آن طرف خط با لحنی بسیار جدی و مودبانهای اظهار داشت: «گروهبان او کانور از اداره مرکزی اسکاتلندیارد صحبت می کند، با عرض سلام، از طرف بازرس بتل ماموریت دارم که ضمن ابراز مراتب امتنان ایشان از جناب عالی خواهش کنم که در صورت تمایل، راس ساعت ۱۱ : ۳۰ صبح در دفتر ایشان در اسکاتلندیارد حضور به هم رسانید.»
پوارو با احترام و ادب متقابل تشکر کرد و با خرسندی زیادی اعلام نمود که حتما در راس ساعت تعیین شده
در دفتر جناب باز پرس بتل حضور خواهد یافت.
هرکول پوارو که وسواس عجیبی در حفظ قول و قرارهای خود داشت و در این مورد از اشتهار خاصی برخوردار بود، دقیقا راس ساعت ۱۱ : ۳۰ در جلوی درب اصلی ساختمان جدید اسکاتلندیارد از تاکسی پیاده شد و بلافاصله با خانم الیور مواجه گردید که با حالت هیجان زدگی همیشگی خود به وی گفت: «چه سعادتی مسیو پوارو. شما واقعا فرشته نجات هستید!»
مسئله ای پیش آمده خانم الیور؟ در خدمتتان حاضرم.» |
«نه، چیزی نشده. فقط خواهش می کنم اگر پول همراهتان هست کرایهی تاکسی مرا بپردازید. لعنت به این حواس پرتی که دارم. هنوز هم نمی دانم چی به سرم زد که امروز به جای کیف همیشگی، کیفی را که با آن به مسافرت های خارج از کشور می روم همراه خود آوردم و حالا این آقای راننده نه فرانک فرانسه قبول می کنند و نه لیر ایتالیا، فقط پول خودمان را می خواهد و بس.)
هرکول پوارو با ژستی بخصوص و حال و هوای شوالیه ای که به کمک بانوی درمانده ای رسیده است، کیف پول خود را از جیب در آورد و پول تاکسی را پرداخت. سپس در معیت خانم الیور وارد ساختمان اسکاتلندیارد شد و به اتفاق مستقیما به دفتر بازرس بتل رفتند. بازرس بتل مجسمه وار پشت میز خود نشسته بود و قیافه همیشه چوبینش بیش از هر زمان دیگری چوبی و خشک به نظر می رسید، طوری که خانم الیور سقلمه محکمی به پهلوی هرکول پوارو زد و یواشکی به او گفت: «نگاهش کن، پنداری مجسمه چوبی جدیدی است که همین الان از زیر دست استادی بیرون آمده است!»