«نه، یادم نرفته، ولی به نظر من جدی نگفت. خانم الیور از آن زن هائی است که به هر کس که برسد از این دعوتها می کند.»
خیر، به هیچ وجه این طور نیست. خیلی هم جدی و با علاقه ی زیادی از ما دعوت کردند، خودت هم که شاهد بودی و دیدی که چقدر با محبت و مهربان بود. من به شخصه فکر نمی کنم هیچ زنی به مهربانی خانم الیور باشد، آن قدر لطف داشت و بی ریا بود که حتی یکی از کتاب های خودش را هم امضاء کرد و به من هدیه داد.»
و با غرور زیادی کتابی را که از خانم الیور هدیه گرفته بود نشان آن داد.
آن مردیث بدون توجه به کتابی که در دست رودا بود، سئوال کرد و گفت: «راجع به من که حرفی نزدید؟ »
«آه، چه خودخواه، مگر حرف قحطی بود؟» |
«نه، می دانم حرف قحطی نبود، فقط می خواستم مطمئن باشم که راجع به من حرفی نزده باشید. ولی لابد راجع به این جنایت صحبت کردید، هان؟»
«نه خانم، نخیر. البته ما راجع به جنایت صحبت کردید، ولی نه این جنایت، بلکه راجع به کتاب جدیدشان. ایشان در حال حاضر مشغول نوشتن کتابی هستند که تم آن جنایتی است که با مخلوط پیاز و بلغور آلوده به سمی مهلک صورت می گیرد، ولی عجیب اینجاست که این خانم الیور، بر خلاف داستان های وحشتناکی که مینویسد، زن ساده و خوش قلبی است، نمی دانی چقدر صمیمانه و بی ریا با من درد دل کرد و گفت که نویسندگی چه کار سخت و خسته کننده ای است و اینکه اغلب اوقات خود نویسنده ها در ماجراهائی که خلق می کنند بدجوری گیر کرده و نمی دانند که چطوری خود را از این مخمصه ها نجات دهند. بعد از آن هم کلی قهوه و تست های داغ با کره فراوان خوردیم.» |
رودا به دنبال جمله آخر، لحظاتی در سکوت فرو رفت و در ادامه سخنانش گفت: «اوه آن، تو می خواستی چای
بخوری؟»
«نه، قبلا با خانم لوریمر یک کافه همین نزدیکی ها و چائی و کیک خوردیم.» |
خانم لوریمر؟ منظورت همان خانم مسنی است که در شب حادثه با شماها در منزل شیطانا بوده؟»
آن سرش را به علامت تصدیق تکان داد و رودا مجددا سئوال کرد: «کجا دیدیش؟ یعنی می گوئی که رفته
بودی به دیدنش؟»
خیر، به هیچ وجه این طور نیست. خیلی هم جدی و با علاقه ی زیادی از ما دعوت کردند، خودت هم که شاهد بودی و دیدی که چقدر با محبت و مهربان بود. من به شخصه فکر نمی کنم هیچ زنی به مهربانی خانم الیور باشد، آن قدر لطف داشت و بی ریا بود که حتی یکی از کتاب های خودش را هم امضاء کرد و به من هدیه داد.»
و با غرور زیادی کتابی را که از خانم الیور هدیه گرفته بود نشان آن داد.
آن مردیث بدون توجه به کتابی که در دست رودا بود، سئوال کرد و گفت: «راجع به من که حرفی نزدید؟ »
«آه، چه خودخواه، مگر حرف قحطی بود؟» |
«نه، می دانم حرف قحطی نبود، فقط می خواستم مطمئن باشم که راجع به من حرفی نزده باشید. ولی لابد راجع به این جنایت صحبت کردید، هان؟»
«نه خانم، نخیر. البته ما راجع به جنایت صحبت کردید، ولی نه این جنایت، بلکه راجع به کتاب جدیدشان. ایشان در حال حاضر مشغول نوشتن کتابی هستند که تم آن جنایتی است که با مخلوط پیاز و بلغور آلوده به سمی مهلک صورت می گیرد، ولی عجیب اینجاست که این خانم الیور، بر خلاف داستان های وحشتناکی که مینویسد، زن ساده و خوش قلبی است، نمی دانی چقدر صمیمانه و بی ریا با من درد دل کرد و گفت که نویسندگی چه کار سخت و خسته کننده ای است و اینکه اغلب اوقات خود نویسنده ها در ماجراهائی که خلق می کنند بدجوری گیر کرده و نمی دانند که چطوری خود را از این مخمصه ها نجات دهند. بعد از آن هم کلی قهوه و تست های داغ با کره فراوان خوردیم.» |
رودا به دنبال جمله آخر، لحظاتی در سکوت فرو رفت و در ادامه سخنانش گفت: «اوه آن، تو می خواستی چای
بخوری؟»
«نه، قبلا با خانم لوریمر یک کافه همین نزدیکی ها و چائی و کیک خوردیم.» |
خانم لوریمر؟ منظورت همان خانم مسنی است که در شب حادثه با شماها در منزل شیطانا بوده؟»
آن سرش را به علامت تصدیق تکان داد و رودا مجددا سئوال کرد: «کجا دیدیش؟ یعنی می گوئی که رفته
بودی به دیدنش؟»