نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
دروغ. آن هم چه دروغ بزرگ و احمقانه ای که صرفا از روی خودخواهی احمقانه تری ادا شد. از آن دروغهائی که بعضی از آدم ها در پاره ای از مواقع، به خاطر حفظ موقعیت و یا شاید بهتر است بگوئیم حفظ منافع شخصی، بدون فکر و بدون اینکه راجع به عواقب آن فکر کنند بر زبان می آورند. یکی نیست بگوید دختر خوب، حسادت به جای خود، ولی اگر احساس می کنی که دوست نداری رودا بیشتر از این با سرگرد دسپارد آشنا شود دلیلی ندارد که با چنین دروغ احمقانه ای بخواهی او را از سر خود باز کنی. کافی بود که خیلی دوستانه به او بگوئی که مثلا سرگرد د سپارد به دوستانش قول داده و قرار است با آنها چائی بخورد.|
احساس عجیب و غریبی به آن مردیث دست داده بود و برای اولین بار مزهی بی نهایت تلخ حسادت را می چشید. احساس می کرد به هیچ عنوان دوست ندارد هیچ دختر دیگری با سرگرد دسپارد آشنا شود، حتی دوست صمیمی اش رودا دیوز. حس مالکیت شدیدی نسبت به سرگرد دسپارد احساس می کرد و لذا به خود تلقین می کرد سرگرد دسپارد فقط و فقط به او تعلق داشته و به هیچ وجه نباید حتی برای لحظه ی کوتاهی هم که شده او را از دست بدهد.
و همین مورد بود که از رودا بیش از دخترها می ترسید و به وی بیشتر حسادت می کرد. رودا علاوه بر زیبائی از هوش سرشاری برخوردار بود، ضمن آنکه بر عکس آن مردیث ساکت و خموش، خیلی سرزنده و سرحال و پر از شور و شعف جوانی بود، از آن دختر هائی که در هر حال و در هر شرایطی گل خریده و بدون سعی زیاد، گوی سبقت را از دیگران به راحتی می ربایند. اینها همه دلایلی بودند که آن مردیث احساس می کرد به هر ترتیبی که شده باید از معاشرت و آشنائی بیشتر سرگرد دسپارد با رودا جلوگیری کرده و تا آنجا که امکان دارد از آن ممانعت به عمل بیاورد.
معهذا آن مردیش می دانست و پی برد که رفتارش خیلی ناشیانه بوده، چون اگر سنجیده و از روی حساب جلو میرفت به جای آنکه رودا را تعقیب کرده و با او کلنجار رود، باید به سرگرد دسپارد ملحق می شد و با وی به باشگاه خصوصیش می رفت و در گوشه ای دنج با وی به راز و نیاز می پرداخت. بدبختانه هر چه بیشتر متوجه خبط و اشتباهات خود می شد، به همان نسبت عصبانیتش نسبت به رودا افزایش یافته و حسادتش هم بیشتر می شد، تا آنجا که احساس می کرد وجود رودا نه تنها مزاحمت زیادی برای او به وجود آورده، بلکه تهدید
جدی برای سعادت او نیز خواهد بود. و همین افکار نابجا باعث شد که با صدای بلند و اعتراض آمیزی به رودا بگوید: «اصلا بگو ببینم، چی شد که یک باره به دیدن خانم الیور رفتی؟»
آه خودش دعوت کرده بود، مگر یادت رفته»

صفحه 162 از 281