و به دنبال جمله ی آخری پیشخدمت را صدا کرد و پس از تسویه حساب، دو نفری از جای برخاسته و از کافه قنادی خارج شدند. دم درب قنادی، خانم لوریمر تاکسی خالی را که می گذشت صدا زد و سپس رو به آن مردیث کرد و گفت: «می توانم تا یک جایی برسانمتان؟ من تا درب جنوبی هاید پارک می روم.» |
نه، خیلی متشکرم. همین الان دوستم را دیدم که از سر خیابان پیچید، ولی به هر حال باز هم خیلی متشکرم خانم لوریمر، از همه چیز، خداحافظ.»
خانم لوریمر همین طور که سوار تاکسی می شد در جواب گفت: «خداحافظ. امیدوارم که همیشه خوش شانس
باشید.)
تاکسی به طرف جلو حرکت کرد و آن مردیث هم در جهت مخالفش به سمتی که رودا را دیده بود دوید.
خرسندی زیادی از دیدن آن به رودا دست داد که فقط خیلی زودگذر بود و بلافاصله جایش را به حالتی از گناه و معذرت خواهی داد.
آن با حرارت و هیجان زیادی از رودا پرسید: «رودان رفته بودی پیش خانم الیور؟»
از
و
راستش بله، همین طور است که می گوئی» ولی دیدی که بالاخره مچت را گرفتم.» مچت را گرفتم یعنی چه؟ این چه حرفی است که میزنی. حالا راه بیفت، زودتر تا به اتوبوس برسیم. چطور است که خود جنابعالی بلند می شوی و با سرگرد دسپارد هر جا که می خواهی می روی و کسی هم نمی تواند بگوید بالای چشمتان ابرو است و حالا به من ایراد می گیری منی که فقط رفته بودم ملاقات خانم الیور را پس بدهم. ولی خودمانیم، عجب سرگرد بی بو و بی خاصیتی. ملاحظه نکرد اقلا تو را به یک فنجان چای خشک و خالی دعوت کند.)
آن سکوت کرد و جواب نمیداد. مطرح شدن مسئله ی سرگرد دسپارد او را شدیدا به فکر فرو برده بود. حرفهای رودا در گوشش زنگ می زد که می گفت: «خوب، حالا چطور است که با هم برویم سراغ سر گرد و بعدش هم سه نفری برویم یک کافه تریائی و با هم چای بخوریم.»
ولی آن مردیث با عجله و بدون اینکه بداند چه می گوید در جواب گفت: «خیلی ممنون، ولی راستش من و سرگرد دسپارد با چند نفر دیگر قرار داریم و باید با آنها چای بخوریم.»
نه، خیلی متشکرم. همین الان دوستم را دیدم که از سر خیابان پیچید، ولی به هر حال باز هم خیلی متشکرم خانم لوریمر، از همه چیز، خداحافظ.»
خانم لوریمر همین طور که سوار تاکسی می شد در جواب گفت: «خداحافظ. امیدوارم که همیشه خوش شانس
باشید.)
تاکسی به طرف جلو حرکت کرد و آن مردیث هم در جهت مخالفش به سمتی که رودا را دیده بود دوید.
خرسندی زیادی از دیدن آن به رودا دست داد که فقط خیلی زودگذر بود و بلافاصله جایش را به حالتی از گناه و معذرت خواهی داد.
آن با حرارت و هیجان زیادی از رودا پرسید: «رودان رفته بودی پیش خانم الیور؟»
از
و
راستش بله، همین طور است که می گوئی» ولی دیدی که بالاخره مچت را گرفتم.» مچت را گرفتم یعنی چه؟ این چه حرفی است که میزنی. حالا راه بیفت، زودتر تا به اتوبوس برسیم. چطور است که خود جنابعالی بلند می شوی و با سرگرد دسپارد هر جا که می خواهی می روی و کسی هم نمی تواند بگوید بالای چشمتان ابرو است و حالا به من ایراد می گیری منی که فقط رفته بودم ملاقات خانم الیور را پس بدهم. ولی خودمانیم، عجب سرگرد بی بو و بی خاصیتی. ملاحظه نکرد اقلا تو را به یک فنجان چای خشک و خالی دعوت کند.)
آن سکوت کرد و جواب نمیداد. مطرح شدن مسئله ی سرگرد دسپارد او را شدیدا به فکر فرو برده بود. حرفهای رودا در گوشش زنگ می زد که می گفت: «خوب، حالا چطور است که با هم برویم سراغ سر گرد و بعدش هم سه نفری برویم یک کافه تریائی و با هم چای بخوریم.»
ولی آن مردیث با عجله و بدون اینکه بداند چه می گوید در جواب گفت: «خیلی ممنون، ولی راستش من و سرگرد دسپارد با چند نفر دیگر قرار داریم و باید با آنها چای بخوریم.»