خانم لوریمر با نگاهی آمیخته به دلسوزی مشهودی به آن مردیث خیره شد و از وی سئوال کرد: «خانم مردیث، شما چند سال دارید؟»
«م م م م م ن... بیست و پنج سال دارم.)
تو
خانم لوریمر با آرامی و تانی خاصی اظهار داشت: «خوب، من شصت و سه سال دارم. لابد متوجه منظورم شده اید. منظورم این است که زندگی حقیقی شما، هنوز شروع نشده و به قول معروف، هنوز اندر خم یک کوچه ای» | آن مردیث که نشان می داد از موضوع موهومی وحشت زده است ناگهان به خود لرزید و گفت: «ولی خوب، آدم چه می داند که چه پیش می آید. یک وقت دیدید همین طور که عازم منزل هستم، زیر یک ماشین بروم و
بمیرم.)
بله، امکان دارد. ولی فرق من و شما در این است که این اتفاق برای من هرگز نخواهد افتاد.»
خانم لوریمر جمله آخر را با چنان قاطعیتی بیان کرد که آن مردیث بی اختیار سرش را بلند کرد و با حالتی از تعجب به وی خیره شد. ولی خانم لوریمر بدون توجه به حالت آن مردیت به سخنان خود ادامه داد و گفت: ببین عزیزم، در زندگی هر شخصی، پیش آمدها و پیچ و خم های زیادی وجود دارد. مطمئن باش، کسی نیست که بتواند حتی برای لحظه ای هم که شده آنها را پیش بینی نماید. استنباط من در این است که، ظاهرا هنوز با این گونه از پیش آمدها برخورد و یا با مسائل زندگی آن طور که باید و شاید دست و پنجه نرم نکرده اید. خوب، البته هنوز خیلی جوانی و انتظار دیگری هم نمی توان داشت، ولی فعلا همین قدر بدان که اگر در زندگی تحمل زیاد و دل و جرات زیادتر نداشته باشید به هیچ جائی نخواهی رسید و به قول معروف کلاهتان همیشه پس معرکه خواهد بود. منتهای مراتب، اشکال کار در اینجاست که وقتی چند سالی از عمرتان بگذرد و یا بهتر بگویم به سن و سال من برسید، تازه متوجه می شوید که زندگی به راستی ارزش این همه رنج و بدبختی را نداشته و ندارد.» |
آن مردی
که معلوم بود خیلی ناراحت شده است، فریاد کوتاهی کشید و گفت: «نه، ترا به خدا حرف نزنید،
خواهش می کنم.» |
خانم لوریمر قهقه بلندی را سر داد و در پی آن با همان حالت اعتماد به نفس همیشگی اظهار داشت: «بله، حق با شما است، آدم نباید این قدر نومیدانه به زندگی نگاه کند.»
«م م م م م ن... بیست و پنج سال دارم.)
تو
خانم لوریمر با آرامی و تانی خاصی اظهار داشت: «خوب، من شصت و سه سال دارم. لابد متوجه منظورم شده اید. منظورم این است که زندگی حقیقی شما، هنوز شروع نشده و به قول معروف، هنوز اندر خم یک کوچه ای» | آن مردیث که نشان می داد از موضوع موهومی وحشت زده است ناگهان به خود لرزید و گفت: «ولی خوب، آدم چه می داند که چه پیش می آید. یک وقت دیدید همین طور که عازم منزل هستم، زیر یک ماشین بروم و
بمیرم.)
بله، امکان دارد. ولی فرق من و شما در این است که این اتفاق برای من هرگز نخواهد افتاد.»
خانم لوریمر جمله آخر را با چنان قاطعیتی بیان کرد که آن مردیث بی اختیار سرش را بلند کرد و با حالتی از تعجب به وی خیره شد. ولی خانم لوریمر بدون توجه به حالت آن مردیت به سخنان خود ادامه داد و گفت: ببین عزیزم، در زندگی هر شخصی، پیش آمدها و پیچ و خم های زیادی وجود دارد. مطمئن باش، کسی نیست که بتواند حتی برای لحظه ای هم که شده آنها را پیش بینی نماید. استنباط من در این است که، ظاهرا هنوز با این گونه از پیش آمدها برخورد و یا با مسائل زندگی آن طور که باید و شاید دست و پنجه نرم نکرده اید. خوب، البته هنوز خیلی جوانی و انتظار دیگری هم نمی توان داشت، ولی فعلا همین قدر بدان که اگر در زندگی تحمل زیاد و دل و جرات زیادتر نداشته باشید به هیچ جائی نخواهی رسید و به قول معروف کلاهتان همیشه پس معرکه خواهد بود. منتهای مراتب، اشکال کار در اینجاست که وقتی چند سالی از عمرتان بگذرد و یا بهتر بگویم به سن و سال من برسید، تازه متوجه می شوید که زندگی به راستی ارزش این همه رنج و بدبختی را نداشته و ندارد.» |
آن مردی
که معلوم بود خیلی ناراحت شده است، فریاد کوتاهی کشید و گفت: «نه، ترا به خدا حرف نزنید،
خواهش می کنم.» |
خانم لوریمر قهقه بلندی را سر داد و در پی آن با همان حالت اعتماد به نفس همیشگی اظهار داشت: «بله، حق با شما است، آدم نباید این قدر نومیدانه به زندگی نگاه کند.»