نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
ولی خانم لوریمر حرف وی را قطع کرد و گفت: «نه، این طور نیست. به نظر من منظور خاصی داشتید. درست نمی گویم؟»
آن مردیث سرش را به سرعت بالا آورد و با چهره ای که ترس در آن موج می زد به خانم لوریمر خیره شد، ولی ظاهرا در نگاه خانم لوریمر نکته ای نهفته بود که تا حدود زیادی به آن مردیث قوت قلب و اعتماد به نفس میداد. با توجه به اطمینان خاطری که به آن مردیث دست داده بود، وی این بار با لحن بسیار آرامی در جواب
گفت: «خوشبختانه مسیو پوارو هنوز به دیدن من نیامده است.»
و به دنبال این حرف لحظه ای تامل کرد و مجددا از خانم لوریمر سئوال کرد: «بازرس بتل چطور؟» «بازرس بتل؟ چرا، ایشان هم به ملاقات من آمدند. خوب، البته معلوم بود که حتما می آمدند.» آن مجددا با دستپاچگی سئوال کرد: «ممکن است بپرسم چه چیزهائی می پرسید و در چه مواردی سئوال می کرد؟» |
خانم لوریمر آه کوتاهی کشید و با حالتی که معلوم بود خاطرهی خوشی از این مصاحبه ندارد، در پاسخ گفت: همان حرف ها و سوالات همیشگی که مامورین اسکاتلندیارد معمولا در چنین مواقعی از این و آن می کنند. ولی از حق نباید گذشت، رفتارش انصافا خیلی دوستانه و با ادب بود.»
من فکر می کنم با همه ماها ملاقات و گفتگو کرده است؟» |
بله، حتما. خوب، باید این کار را بکند، غیر از این که نمی شود.»
هر دوی این خانم ها در سکوتی تا حدودی طولانی فرو رفتند. سرانجام، آن مردی بود که سکوت را شکست و گفت: «خانم لوریمر، شما جدا فکر می کنید که بالاخره قاتل را دستگیر می کنند؟»
جالب اینجاست که آن مردیث وقتی این سئوال را می کرد سرش پائین بود و به بشقاب خود خیره شده بود، لذا هرگز حدسی نمی زد که خانم لوریمر با چه نگاه عجیب و غریبی به او خیره شده و او را نگاه می کند.
شت: ((
به هر حال، خانم لوریمر با لحن آرامی در جواب اظهار داشت: «حقیقتش را بخواهید... خودم هم نمی دانم چه پاسخی بدهم.» |
آن مردیث طوری که انگار با خود صحبت می کرد، زیر لب گفت: «ولی به هر صورت چیز جالبی نخواهد بود. منظورم این است که یکی از ما چهار نفر...)

صفحه 159 از 281