به دنبال جمله ی آخر لحظه ای مکث کرد و متعاقبا به سخنانش ادامه داد و گفت: «راستش همین طور که قدم می زدم، به نظرم آمد که دوستم... منظورم همان دختر خانمی است که با هم در یک خانه زندگی می کنیم، وارد یکی از آن آپارتمان ها شد. پیش خودم فکر کردم که نکند برای ملاقات خانم الیور آمده است.»
یعنی می فرمایید خانم الیور در یکی از آن آپارتمانها زندگی می کند؟ نمی دانستم.» بله، منزلشان آنجاست. ایشان یکی دو روز پیش خیلی لطف کردند و به ملاقات ما آمدند. هنگام رفتن آدرسشان را هم دادند و اصرار داشتند که اگر گذارمان به لندن افتاد حتما سری به ایشان بزنیم. البته هنوز هم مطمئن نیستم که آیا رودا بود که داخل آپارتمان شد یا نه، شاید یک دختر دیگری شبیه او.» |
خوب، این که کاری ندارد، یک تک پا بروید بالا و خیالتان را راحت کنید.»
«اوه نه، نه، این کار به هیچ وجه درست نیست.)
کافه تریا در
خوب، حالا که این طور شد بهتر است که برویم و یک فنجان چای با هم بخوریم. یک نزدیکی های اینجاست که جای بسیار خوبیست و خود من گاه گاهی به آنجا می روم.»
آن مردیث برای لحظاتی دو دل ماند و سرانجام با چهره ای حاکی از رضایت خاطر گفت: «اتفاقا بد هم
نمی گوئید، در خدمتتان هستم.»
دو نفری به راه افتادند و لحظاتی بعد به یکی از خیابان های فرعی پیچیده و بالاخره به کافه تریای مورد نظر خانم لوریمر رسیدند که بیشتر شبیه یک قنادی بود تا کافه تریا. معهذا از میز و صندلی های موجود معلوم بود که علاوه بر انواع شیرینی جات، چای و قهوه هم سرو می کند. پشت یکی از میزهای خالی نشست و دستور چای و کیک داد و دقایقی بعد در سکوتی کامل به خوردن مشغول شدند. هر کس که چشمش به این دو می افتاد، بی اختیار متوجه می شد که ظاهرا هیچ یک از آنها تمایلی به حرف زدن ندارند و ترجیح می دهند که سکوت متقابل را حفظ کرده و تا آنجا که می توانند ادامه دهند. معهذا آن مردیث ناگهان شروع به حرف زدن کرد و گفت: «بینم، خانم الیور به ملاقات شما هم آمده است؟»
خانم لوریمر سری به علامت نفی تکان داد و در جواب اظهار داشت: «نه، راستش را بخواهید به جز مسیو پوارو کس دیگری تا به حال به ملاقات من نیامده است.»
آن من من کنان اظهار داشت: «البته... منظور خاصی نداشتم... و...)
یعنی می فرمایید خانم الیور در یکی از آن آپارتمانها زندگی می کند؟ نمی دانستم.» بله، منزلشان آنجاست. ایشان یکی دو روز پیش خیلی لطف کردند و به ملاقات ما آمدند. هنگام رفتن آدرسشان را هم دادند و اصرار داشتند که اگر گذارمان به لندن افتاد حتما سری به ایشان بزنیم. البته هنوز هم مطمئن نیستم که آیا رودا بود که داخل آپارتمان شد یا نه، شاید یک دختر دیگری شبیه او.» |
خوب، این که کاری ندارد، یک تک پا بروید بالا و خیالتان را راحت کنید.»
«اوه نه، نه، این کار به هیچ وجه درست نیست.)
کافه تریا در
خوب، حالا که این طور شد بهتر است که برویم و یک فنجان چای با هم بخوریم. یک نزدیکی های اینجاست که جای بسیار خوبیست و خود من گاه گاهی به آنجا می روم.»
آن مردیث برای لحظاتی دو دل ماند و سرانجام با چهره ای حاکی از رضایت خاطر گفت: «اتفاقا بد هم
نمی گوئید، در خدمتتان هستم.»
دو نفری به راه افتادند و لحظاتی بعد به یکی از خیابان های فرعی پیچیده و بالاخره به کافه تریای مورد نظر خانم لوریمر رسیدند که بیشتر شبیه یک قنادی بود تا کافه تریا. معهذا از میز و صندلی های موجود معلوم بود که علاوه بر انواع شیرینی جات، چای و قهوه هم سرو می کند. پشت یکی از میزهای خالی نشست و دستور چای و کیک داد و دقایقی بعد در سکوتی کامل به خوردن مشغول شدند. هر کس که چشمش به این دو می افتاد، بی اختیار متوجه می شد که ظاهرا هیچ یک از آنها تمایلی به حرف زدن ندارند و ترجیح می دهند که سکوت متقابل را حفظ کرده و تا آنجا که می توانند ادامه دهند. معهذا آن مردیث ناگهان شروع به حرف زدن کرد و گفت: «بینم، خانم الیور به ملاقات شما هم آمده است؟»
خانم لوریمر سری به علامت نفی تکان داد و در جواب اظهار داشت: «نه، راستش را بخواهید به جز مسیو پوارو کس دیگری تا به حال به ملاقات من نیامده است.»
آن من من کنان اظهار داشت: «البته... منظور خاصی نداشتم... و...)