فصل هجدهم:
میان پرده ای به منظور صرف چای و شیرینی
خانم لوریمر از یکی از منازل موجود در خیابان هارلی بیرون آمد و پس از لحظه ای توقف روی پله مقابل در ،
پای به زمین گذاشت و به سوی پائین خیابان به راه افتاد. چهره اش را حالت خاصی فرا گرفته بود که هر بیننده ای را به فکر وا می داشت، حالتی حاکی از عزمی راسخ به منظور اجرای کار و رسیدن به هدف بخصوصی. معهذا، همزمان آمیخته با شک و تردیدی شدید و چشم گیر، ابروانش کاملا گره خورده، گوئی مسئله بسیار مهم و غامضی او را شدیدا نگران و به خود مشغول کرده است. مع الوصف همین طور که غرق در افکار خود به راه رفتن ادامه می داد، ناگهان چشمش به آن مردیث افتاد که در طرف مقابل ایستاده و بی حرکت به مجموعه آپارتمانهائی در گوشه ی خیابان خیره شده بود.
خانم لوریمر برای لحظه ای از حرکت باز ایستاد. گوئی فکر می کرد به ملاقات آن مردیث برود یا نه؟ سرانجام تصمیم گرفت این کار را بکند و به آن طرف خیابان رهسپار شد و به محض رسیدن به آن مردیث گفت: «به به، خانم آن مردیث، چه تصادفی، حالتان چطور است؟ »
آن مردیث شدیدا یکه خورده و به دور خود چرخید و به محض دیدن مخاطب خود گفت: «اوه، شما هستید؟
خیلی تعجب کردم. خوب، شما چطورید؟» خانم لوریمر تشکر کرد و گفت: «ببینم، مگر در لندن اقامت دارید؟» «نه، امروز آمدم. یک قدری کار داشتم و ..)
خانم لوریمر که به چهره ی آن خیره شده بود، سوال کرد: «چیزی شده؟ منظورم این است که...)
آن با حالتی از معذرت خواهی گناه کارانه در جواب گفت: «اوه نه، نه، هیچ چیزی نشده، مگر قرار است چیزی شده باشد؟»
«آخر این طور که شما به آن آپارتمان ها خیره شده و نگاه می کردید، هر کسی که شما را می دید، فکر می کرد حتما مسئله ای برایتان پیش آمده.)
آن مردی
که معلوم بود تا حدودی عصبی شده است، خنده ی کوتاهی کرد و اظهار داشت: «نه مسئله ای پیش
نیامده. البته چرا، ولی خوب، چیز مهمی نیست. شاید هم تا حدودی احمقانه باشد.»
میان پرده ای به منظور صرف چای و شیرینی
خانم لوریمر از یکی از منازل موجود در خیابان هارلی بیرون آمد و پس از لحظه ای توقف روی پله مقابل در ،
پای به زمین گذاشت و به سوی پائین خیابان به راه افتاد. چهره اش را حالت خاصی فرا گرفته بود که هر بیننده ای را به فکر وا می داشت، حالتی حاکی از عزمی راسخ به منظور اجرای کار و رسیدن به هدف بخصوصی. معهذا، همزمان آمیخته با شک و تردیدی شدید و چشم گیر، ابروانش کاملا گره خورده، گوئی مسئله بسیار مهم و غامضی او را شدیدا نگران و به خود مشغول کرده است. مع الوصف همین طور که غرق در افکار خود به راه رفتن ادامه می داد، ناگهان چشمش به آن مردیث افتاد که در طرف مقابل ایستاده و بی حرکت به مجموعه آپارتمانهائی در گوشه ی خیابان خیره شده بود.
خانم لوریمر برای لحظه ای از حرکت باز ایستاد. گوئی فکر می کرد به ملاقات آن مردیث برود یا نه؟ سرانجام تصمیم گرفت این کار را بکند و به آن طرف خیابان رهسپار شد و به محض رسیدن به آن مردیث گفت: «به به، خانم آن مردیث، چه تصادفی، حالتان چطور است؟ »
آن مردیث شدیدا یکه خورده و به دور خود چرخید و به محض دیدن مخاطب خود گفت: «اوه، شما هستید؟
خیلی تعجب کردم. خوب، شما چطورید؟» خانم لوریمر تشکر کرد و گفت: «ببینم، مگر در لندن اقامت دارید؟» «نه، امروز آمدم. یک قدری کار داشتم و ..)
خانم لوریمر که به چهره ی آن خیره شده بود، سوال کرد: «چیزی شده؟ منظورم این است که...)
آن با حالتی از معذرت خواهی گناه کارانه در جواب گفت: «اوه نه، نه، هیچ چیزی نشده، مگر قرار است چیزی شده باشد؟»
«آخر این طور که شما به آن آپارتمان ها خیره شده و نگاه می کردید، هر کسی که شما را می دید، فکر می کرد حتما مسئله ای برایتان پیش آمده.)
آن مردی
که معلوم بود تا حدودی عصبی شده است، خنده ی کوتاهی کرد و اظهار داشت: «نه مسئله ای پیش
نیامده. البته چرا، ولی خوب، چیز مهمی نیست. شاید هم تا حدودی احمقانه باشد.»