که هنوز کاملا این موضوع را فراموش نکرده، لذا هر جا راجع به زهر و سم و این حرف ها صحبت می شود، بی اختیار یاد آن ماجرا می افتد و حالش خراب می شود. آن روز هم به محض اینکه شما راجع به زهر و مرگ ناشی از آن صحبت کردید، رفتارش عوض شد و علی رغم روحیه ی ظریفی که دارد، خشن صحبت کرد. از آن روز به بعد مترصد بودم که لحظه ای با شما تنها باشم و شما را از اشتباه بیرون آورم. آن دختر بسیار نازنینی است و به هیچ وجه نمک نشناس نیست.»
خانم الیور به چهرهی برافروخته ی رودا خیره شد و با لحن آرامی گفت: «عجب، که این طور.»
فقط از شما خواهش می کنم که از این موضوع حرفی به آن نزنید. خواهش می کنم، چون می دانم که خیلی بدش خواهد آمد.»
مطمئن باش عزیزم که به خودم اجازه نمی دهم حتی تصور این کار را هم بکنم. خوب، نگفتی این ماجرا مال خیلی وقت پیش است؟» |
حدود چهار سال پیش. ولی واقعا عجیب است که ماجراهای مشابهی بارها و بارها تکرار می شود. آن در مرگی عمه من هم حضور داشت و حالا این مرگ ناگهانی، با این تفاوت که این یکی جنایت است.»
بعد خالی کردن سینی تست ها و نوشیدن قهوه، رودا از جایش برخاست و گفت: «باز امیدوارم که امروز مصدع اوقاتتان نشده باشم. و حالا می خواستم... می خواستم خواهش کنم که... که امکان دارد یکی از کتاب های
خودتان را برایتان بفرستم و شما لطف
کرده آن را امضاء کنید؟» |
خانم الیور خنده بلندی کرد و گفت: «اوه عزیزم، چرا راه درازی برویم.»
و در پی این حرف به یکی از گوشه های اتاق رفت و درب گنجه ای را که در آن گوشه قرار داشت باز کرد و گفت: «خوب، کدام یک از این کتاب ها را ترجیح می دهی؟ من خودم شخصا کتاب ((ماجرای دومین ماهی طلائی)) را بیشتر ترجیح می دهم، این یکی نسبت به بقیه زیاد ترسناک و خشن نیست.» |
رودا با حالتی که نشان می داد از اینکه نویسنده معروفی تا این حد به او لطف و محبت دارد مبهوت شده است با خوشحالی و مسرت زایدالوصفی همان کتاب را قبول کرد و خانم الیور نیز کتاب را باز کرد و پس از اینکه نام خود را نوشت و با ژست بخصوصی هم امضاء نمود کتاب را تحویل رودا دیوز داد و گفت: «بفرمائید، این هم کتابی که می خواستید.»
خانم الیور به چهرهی برافروخته ی رودا خیره شد و با لحن آرامی گفت: «عجب، که این طور.»
فقط از شما خواهش می کنم که از این موضوع حرفی به آن نزنید. خواهش می کنم، چون می دانم که خیلی بدش خواهد آمد.»
مطمئن باش عزیزم که به خودم اجازه نمی دهم حتی تصور این کار را هم بکنم. خوب، نگفتی این ماجرا مال خیلی وقت پیش است؟» |
حدود چهار سال پیش. ولی واقعا عجیب است که ماجراهای مشابهی بارها و بارها تکرار می شود. آن در مرگی عمه من هم حضور داشت و حالا این مرگ ناگهانی، با این تفاوت که این یکی جنایت است.»
بعد خالی کردن سینی تست ها و نوشیدن قهوه، رودا از جایش برخاست و گفت: «باز امیدوارم که امروز مصدع اوقاتتان نشده باشم. و حالا می خواستم... می خواستم خواهش کنم که... که امکان دارد یکی از کتاب های
خودتان را برایتان بفرستم و شما لطف
کرده آن را امضاء کنید؟» |
خانم الیور خنده بلندی کرد و گفت: «اوه عزیزم، چرا راه درازی برویم.»
و در پی این حرف به یکی از گوشه های اتاق رفت و درب گنجه ای را که در آن گوشه قرار داشت باز کرد و گفت: «خوب، کدام یک از این کتاب ها را ترجیح می دهی؟ من خودم شخصا کتاب ((ماجرای دومین ماهی طلائی)) را بیشتر ترجیح می دهم، این یکی نسبت به بقیه زیاد ترسناک و خشن نیست.» |
رودا با حالتی که نشان می داد از اینکه نویسنده معروفی تا این حد به او لطف و محبت دارد مبهوت شده است با خوشحالی و مسرت زایدالوصفی همان کتاب را قبول کرد و خانم الیور نیز کتاب را باز کرد و پس از اینکه نام خود را نوشت و با ژست بخصوصی هم امضاء نمود کتاب را تحویل رودا دیوز داد و گفت: «بفرمائید، این هم کتابی که می خواستید.»