نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
رودا در سکوت به خانم الیور خیره شده بود، درست مثل دختر جوانی که برای اولین بار به حضور شخصیت بسیار مهمی شرفیاب شده است، گو اینکه حرف های خانم الیور تا حدودی او را ناامید کرده بود.
معهذا خانم الیور بدون توجه به احساسات رودا گفت: «خوب نگفتی به خاطر چه کاری به لندن آمده بودی؟ آمدی خرید کنی؟»
بله، چیزهایی هم خریدم.)
((دوست
دوستت خانم آن مردیث هم آمده؟» بله، ولی با سرگرد دسپارد رفتند که وکیلی را ببینند.»
خانم الیور با تعجب ابرو بالا انداخت و گفت: «وکیل؟»
بله، آخر می دانید، سرگرد دسپارد واقعا محبت کرد که سراغ ما آمد، خیلی هم به ما دو نفر لطف دارد. همین بود که با توجه به وضعیت موجود، پیشنهاد کرد که آن حتما با یک وکیل زبردست قبلا مشورت نماید که به نظر من هم کار بسیار عاقلانه و به جائی می باشد.)
خانم الیور با دلخوری مشهودی در جواب اظهار داشت: «راستش من هم بی محبت نبودم و می خواستم با آمدنم لطفی کرده باشم، ولی مثل اینکه با استقبالی روبرو نشد. اگر از من می پرسی، فکر کنم دوست شما، خانم آن مردیث حتی از آمدن من خیلی هم ناراحت شد.» | رودا که شدیدا شرمنده شده بود، قدری خود را روی صندلی جابجا کرد و گفت: «نه، اصلا اینطور که شما فکر می کنید نیست. راستش همین موضوع بود که مرا امروز به اینجا و به منزل شما کشانید. گفتم بهتر است
حضورا مسائل را برای شما روشن کنم، حدس من درست بود و شما موضوع را بد فهمیدید. البته نمی خواهم از آن دفاع کنم، چون رفتارش تا حدودی ناهنجار بود، ولی دلیلش آمدن شما نبود. اگر یادتان باشد، شما حرف هائی راجع به مرگ های تصادفی و زهر به زبان آوردید.»
«واقعا؟
بله، البته شما نباید هم به خاطر داشته باشید، ولی اشکال اینجاست که آن تجربه ی تلخی از زهر و قتل ناشی از استفاده از زهر دارد. مدت ها پیش در خانه ای کار می کرد که زنی از اعضای آن خانه، در اثر خوردن سم جان خود را از دست می دهد که البته شایعات زیادی هم باعث شد، عده ای می گفتند اشتباهی سم را خورده، عده ای دیگر بر عکس می گفتند که ماجرا به این صورت نبوده. مرگ این زن ضربهی سنگینی به آن وارد کرد، طوری

صفحه 154 از 281