و دستانش را بالا برد تا موهای ژولیده و به هم ریخته اش را مرتب کند که نتوانست و حتی خراب تر هم نمود. ضمن این کار نشدنی، دستش به کاسه ی بزرگی که روی میز قرار داشت برخورد نمود و تمام سیب های آن در کف اتاق پخش و پلا گردید. رودا بلافاصله خم شد تا سیب ها را جمع آوری کند، ولی خانم الیور با صدای بلندی گفت: «خودت را ناراحت نکن عزیزم، بالاخره یکی می آید و سیب ها را جمع می کند. بیا روی این صندلی بشین تا با هم گپ بزنیم.»
رودا روی صندلی درب و داغان نشست و با هیجان زیادی به میزبانش گفت: «هیچ فکر نمی کردم که مشغول کار باشید، خیلی معذرت می خواهم اگر مزاحم کارتان شدم. چه کیفی دارد که انسان بتواند داستان بنویسد.»
خانم الیور با دست هایی که هنوز به کاغذ کپی آغشته بود دستی روی پیشانی خود کشید و گفت: «چرا؟ چه کیفی می تواند داشته باشد؟» |
رودا که تا حدود زیادی یکه خورده بود، در جواب گفت: «خوب، برای اینکه خیلی کیف دارد که... چطور بگویم، آدم همین طور که پشت میزش نشسته مطالب جالبی را که به فکرش می آید به صورت کتابی در آورد.»
این طور نیست که فکر می کنید. راستش نویسنده قبل از هر چیز باید فکرش را به کار بیندازد که این کار، یعنی فکر کردن، کار بسیار شاق و خسته کننده ای است، چه برسد به اینکه لذت بخش و مکیف هم باشد. تازه این اول کار است، چون داستان که بدون ماجرا نمی شود، نویسنده بیشتر اوقات در می ماند که چطور و به چه
طریق سر و ته ماجرا را هم بیاورد، بدون اینکه داستان جذابیت خود را از دست داده و یا از مسیر اصلی خود
منحرف شود.»
رودا که به نظر نمی رسید قانع شده باشد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «هیچ فکر نمی کردم که خودتان کارهای خودتان را تایپ کنید. پیش خودم می گفتم حتما منشی دارید.»
بله، یک منشی داشتم و کارهایم را به او دیکته می کردم، ولی از بس که کارش خوب بود و در ماشین کردن مهارت داشت که حسادت مرا تحریک می کرد. ضمن اینکه اطلاعاتش در مورد زبان انگلیسی، دستور زبان و بخصوص در مورد نقطه و ویرگول و امثال آن، آن قدر زیاد و وسیع بود که کم کم دچار عقدهی حقارت شدم. برای همین عذرش را خواستم و بعد آن، منشی تازه کاری آوردم. ولی بدبختانه این یکی هم چنان مسائلی برایم به وجود آورد که عذر ایشان را هم خواستم.»
رودا روی صندلی درب و داغان نشست و با هیجان زیادی به میزبانش گفت: «هیچ فکر نمی کردم که مشغول کار باشید، خیلی معذرت می خواهم اگر مزاحم کارتان شدم. چه کیفی دارد که انسان بتواند داستان بنویسد.»
خانم الیور با دست هایی که هنوز به کاغذ کپی آغشته بود دستی روی پیشانی خود کشید و گفت: «چرا؟ چه کیفی می تواند داشته باشد؟» |
رودا که تا حدود زیادی یکه خورده بود، در جواب گفت: «خوب، برای اینکه خیلی کیف دارد که... چطور بگویم، آدم همین طور که پشت میزش نشسته مطالب جالبی را که به فکرش می آید به صورت کتابی در آورد.»
این طور نیست که فکر می کنید. راستش نویسنده قبل از هر چیز باید فکرش را به کار بیندازد که این کار، یعنی فکر کردن، کار بسیار شاق و خسته کننده ای است، چه برسد به اینکه لذت بخش و مکیف هم باشد. تازه این اول کار است، چون داستان که بدون ماجرا نمی شود، نویسنده بیشتر اوقات در می ماند که چطور و به چه
طریق سر و ته ماجرا را هم بیاورد، بدون اینکه داستان جذابیت خود را از دست داده و یا از مسیر اصلی خود
منحرف شود.»
رودا که به نظر نمی رسید قانع شده باشد نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «هیچ فکر نمی کردم که خودتان کارهای خودتان را تایپ کنید. پیش خودم می گفتم حتما منشی دارید.»
بله، یک منشی داشتم و کارهایم را به او دیکته می کردم، ولی از بس که کارش خوب بود و در ماشین کردن مهارت داشت که حسادت مرا تحریک می کرد. ضمن اینکه اطلاعاتش در مورد زبان انگلیسی، دستور زبان و بخصوص در مورد نقطه و ویرگول و امثال آن، آن قدر زیاد و وسیع بود که کم کم دچار عقدهی حقارت شدم. برای همین عذرش را خواستم و بعد آن، منشی تازه کاری آوردم. ولی بدبختانه این یکی هم چنان مسائلی برایم به وجود آورد که عذر ایشان را هم خواستم.»