فصل هفدهم
رودا دیوز دهان می گشاید
رودا در جلو مجموعه آپارتمانی ایستاد که خانم الیور از آنها به اسم خانهی سالمندان نام می برد و خود نیز ساکن یکی از آنها بود. پیش خود گفت: «باشد، ترسی ندارد، مرا که نمی خورد.»
آپارتمان خانم الیور در آخرین طبقه قرار داشت. رودا وارد آسانسور شد و مامور آسانسور با یونیفورم مخصوص، شاسی را فشار داد. لحظاتی بعد رودا را در هشتی کوچک و تمیزی که درب سبز رنگی نیز داشت پیاده نمود. رودا مجددا با خود گفت: «واقعا که مسخره است، آدم دندان پزشکی هم که می رود این قدر نمی ترسد.»
به خانم مسنی که در را باز کرد گفت: «بخشید، می خواستم که... معذرت می خواهم خانم الیور تشریف
دارند؟»
بله، بگویم کی به ملاقتشان آمده؟» |
بفرمائید خانم دیوز، دوشیزه رودا دیوز»
بعد از چند لحظه که به نظر رودا صد سال طول کشید، خدمتکار مسن باز گشت و با لحن خیلی مودبانه ای
گفت: «لطفا همراه من تشریف بیاورید.»
رودا به محض ورود به اتاق خشکش زد، چون احساس کرد وارد یکی از جنگل های آفریقا شده است. اتاق پر بود از پرنده، طوطی، مرغ مینا، مرغ عشق، قناری و حتی تعدادی که رودا نه دیده و نه اسمشان را شنیده بود. البته نه اینکه در قفس باشند، بلکه درست شبیه جنگل روی شاخه های درختان مصنوعی نشسته بودند و صدای چهچهه شان تمام فضا را فراگرفته بود. درست در وسط این جنگل، میز بزرگی به چشم می خورد که ماشین تحریر بزرگی روی آن قرار داشت. کاغذهای ماشین شده ای که معلوم بود جدید ترین داستان خانم الیور است، روی میز پخش بودند. خانم الیور با گیسوانی کاملا به هم ریخته، از روی صندلی ای که چندان مطمئن به نظر نمی رسید بلند شد و به طرف رودا آمد. با خوشروئی زایدالوصفی گفت: «اوه عزیزم، چقدر خوشحالم که شما را
دوباره می بینم.»
رودا دیوز دهان می گشاید
رودا در جلو مجموعه آپارتمانی ایستاد که خانم الیور از آنها به اسم خانهی سالمندان نام می برد و خود نیز ساکن یکی از آنها بود. پیش خود گفت: «باشد، ترسی ندارد، مرا که نمی خورد.»
آپارتمان خانم الیور در آخرین طبقه قرار داشت. رودا وارد آسانسور شد و مامور آسانسور با یونیفورم مخصوص، شاسی را فشار داد. لحظاتی بعد رودا را در هشتی کوچک و تمیزی که درب سبز رنگی نیز داشت پیاده نمود. رودا مجددا با خود گفت: «واقعا که مسخره است، آدم دندان پزشکی هم که می رود این قدر نمی ترسد.»
به خانم مسنی که در را باز کرد گفت: «بخشید، می خواستم که... معذرت می خواهم خانم الیور تشریف
دارند؟»
بله، بگویم کی به ملاقتشان آمده؟» |
بفرمائید خانم دیوز، دوشیزه رودا دیوز»
بعد از چند لحظه که به نظر رودا صد سال طول کشید، خدمتکار مسن باز گشت و با لحن خیلی مودبانه ای
گفت: «لطفا همراه من تشریف بیاورید.»
رودا به محض ورود به اتاق خشکش زد، چون احساس کرد وارد یکی از جنگل های آفریقا شده است. اتاق پر بود از پرنده، طوطی، مرغ مینا، مرغ عشق، قناری و حتی تعدادی که رودا نه دیده و نه اسمشان را شنیده بود. البته نه اینکه در قفس باشند، بلکه درست شبیه جنگل روی شاخه های درختان مصنوعی نشسته بودند و صدای چهچهه شان تمام فضا را فراگرفته بود. درست در وسط این جنگل، میز بزرگی به چشم می خورد که ماشین تحریر بزرگی روی آن قرار داشت. کاغذهای ماشین شده ای که معلوم بود جدید ترین داستان خانم الیور است، روی میز پخش بودند. خانم الیور با گیسوانی کاملا به هم ریخته، از روی صندلی ای که چندان مطمئن به نظر نمی رسید بلند شد و به طرف رودا آمد. با خوشروئی زایدالوصفی گفت: «اوه عزیزم، چقدر خوشحالم که شما را
دوباره می بینم.»