«بله، خانم کراداکی طبق معمول تصمیم گرفت سراغ دکتر رابرتز بفرستد و او را احضار کند، و همین کار را هم کرد که سرانجام بگو و مگو بین خانم و ارباب شروع شد. در همین گیر و دار، دکتر رابرتز هم وارد شد و ارباب بدون معطی حملات خود را متوجه دکتر رابرتز نمود.» « یادت می آید که دقیقا چه حرف هائی به دکتر رابرتز زد؟»
خوب، البته قرار نیست که کلفت ها از چیزی خبردار شوند، ولی من از سر و صدایی که از بالا به گوشم رسید فهمیدم که خبری شده و چون دوست داشتم که از همه چیز باخبر بشوم بدون معطلی جارو را برداشتم و به هوای رفت و روب پله ها به بالا رفتم و همین طور گوش به زنگ ایستادم طوری که مبادا کلمه ای از حرف هایشان را از دست بدهم.)
گروهبان او کانور همین طور که با رضایت خاطر زیادی به حرف های السی بت گوش می داد، پیش خود فکر می کرد که چه کار عاقلانه ای کرد که در نقش یک نوکر حرفه ای با السی بت ملاقات نموده، چون اگر این دختر را به اسکاتلندیارد می بردند، او منکر همه چیز می شد و محال بود که اعتراف کند در تمام اوقات به حرف های ارباب و خانمش گوش می داده است. السی بت در ادامه ی سخنانش گفت: «بله، همین طور که داشتم می گفتم دکتر رابرتز خیلی آرام بود. برعکس، ارباب خیلی شلوغش کرده بود و همین طور داد می زد و ناسزا می گفت.» |
گروهبان او کانور برای دومین بار سوال مهمی را که قبلا هم یک بار مطرح کرده بود تکرار کرد: «خوب، دقیقة چی می گفت؟» |
السی بت که معلوم بود واقعا شیفته شخصیت خودش شده است با طنازی مشهودی گفت: «راستش چیزهایی می گفت که بیشتر راجع به کار و حرفهی دکتر رابرتز بود.»
گروهبان او کانور با حالتی از بی صبری به خود می گفت «خدایا کی می شود که این دختر پرحرف، مطالبی را که من دنبالش هستم بگوید و دست از این وراجی های بیهوده بردارد.» با همین حالت بی صبری و در حال انتظار به السی بت خیره شد و سرانجام السی بت گفت: «راستش خیلی از حرف هایش را نمی فهمیدم، چون جملات و کلماتی بودند که من معنی هیچ کدام از آنها را نمی دانستم، مثل رفتار بدور از شان حرفهی پزشکی، از موقعیت سواستفاده کردن، و از این حرف ها. یک بار هم همین طور که فریاد می زد گفت بالاخره به نظام پزشکی
خوب، البته قرار نیست که کلفت ها از چیزی خبردار شوند، ولی من از سر و صدایی که از بالا به گوشم رسید فهمیدم که خبری شده و چون دوست داشتم که از همه چیز باخبر بشوم بدون معطلی جارو را برداشتم و به هوای رفت و روب پله ها به بالا رفتم و همین طور گوش به زنگ ایستادم طوری که مبادا کلمه ای از حرف هایشان را از دست بدهم.)
گروهبان او کانور همین طور که با رضایت خاطر زیادی به حرف های السی بت گوش می داد، پیش خود فکر می کرد که چه کار عاقلانه ای کرد که در نقش یک نوکر حرفه ای با السی بت ملاقات نموده، چون اگر این دختر را به اسکاتلندیارد می بردند، او منکر همه چیز می شد و محال بود که اعتراف کند در تمام اوقات به حرف های ارباب و خانمش گوش می داده است. السی بت در ادامه ی سخنانش گفت: «بله، همین طور که داشتم می گفتم دکتر رابرتز خیلی آرام بود. برعکس، ارباب خیلی شلوغش کرده بود و همین طور داد می زد و ناسزا می گفت.» |
گروهبان او کانور برای دومین بار سوال مهمی را که قبلا هم یک بار مطرح کرده بود تکرار کرد: «خوب، دقیقة چی می گفت؟» |
السی بت که معلوم بود واقعا شیفته شخصیت خودش شده است با طنازی مشهودی گفت: «راستش چیزهایی می گفت که بیشتر راجع به کار و حرفهی دکتر رابرتز بود.»
گروهبان او کانور با حالتی از بی صبری به خود می گفت «خدایا کی می شود که این دختر پرحرف، مطالبی را که من دنبالش هستم بگوید و دست از این وراجی های بیهوده بردارد.» با همین حالت بی صبری و در حال انتظار به السی بت خیره شد و سرانجام السی بت گفت: «راستش خیلی از حرف هایش را نمی فهمیدم، چون جملات و کلماتی بودند که من معنی هیچ کدام از آنها را نمی دانستم، مثل رفتار بدور از شان حرفهی پزشکی، از موقعیت سواستفاده کردن، و از این حرف ها. یک بار هم همین طور که فریاد می زد گفت بالاخره به نظام پزشکی