نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
معهذا السی بت پرید وسط صحبت گروهبان او کانور و با حرارت و هیجان زیادی گفت: «نخیر، چنین چیزی نیست. ما تازه با هم آشنا شده ایم. السی صدات بزنم، چه پررو، واقعا که.»
و به دنبال این حرف سکوت کرد و سرش را مغرورانه بالا گرفت و گروهبان او کانور هم که با این تیپ از دوشیزگان و حرکات آنها کاملا آشنا بود با شرمندگی تصنعی گفت: «باشد، هر طور که شما بخواهید، خانم
بت.» |
و متعاقبا نگاهی از آن نگاه های معروف و کارساز خود به السی بت انداخت و در ادامه ی سخنانش گفت: «ولی چه داشتم می گفتم؟ آها یادم آمد، بله، ولی خوب، شوهرش یعنی آقای کرادا هیچ دخالتی نمی کرد. منظورم اینست که از این موضوع ناراحت نمی شد؟»
چرا، یک بار واقعا ناراحت شد و صدایش هم در آمد. البته در آن موقع خودش هم خیلی مریض بود و اگر یادم نرفته باشد، چند روز بعد هم فوت کرد. لابد حتما به خاطر می آوری؟» |
«آره، یادم می آید، به خاطر بیماری عجیب و غریبی هم مرد.»
مو
درست است، یک بیماری ژاپنی و علتش هم استفاده از یک فرچه ی آلوده بود. واقعا چقدر وحشتناک است که آدم یک چیزی را بخرد و با استفاده از همان چیز جان خود را هم از دست بدهد. من که بعد از این ماجرا تصمیم گرفتم هرگز جنس ژاپنی نخرم.» |
گروهبان او کانور در تائید حرف های السی بت گفت: «بله، انگلیسی باید جنس انگلیسی بخرد. این شعار همیشگی من است. خوب، راستی داشتی می گفتید که کراداکی مرحوم و دکتر با هم دعوائی هم داشتند؟» | السی بت با حالتی که معلوم بود از اینکه قادر است رسوائی های گذشته را با جزئیاتش بازگو کند، احساس غرور زیادی به او دست داده و برای اولین بار خودش را شخصیتی احساس می کرد. متفکرانه سری تکان داد و گفت: «بله، با تمام قدرت به هم پریدند. البته زبانی. آن قدر شعور داشتند که به سر و کلهی هم نزنند. گو اینکه ارباب کراداکی بیشتر پر گوئی می کرد و دکتر رابرتز ترجیح می داد که سکوت کرده و جوابی ندهد و فقط گاهگاهی می گفت مزخرف نگوئید، و یا اینکه اینها یک مشت چرندیات است، دست آخر هم گفت معلوم نیست چی به سر شما زده.»
و لابد تو خانه بود که با هم دعوا کردند، اینطور نیست؟»

صفحه 148 از 281