«لابد همین طور است که تو می گوئی، چون نه من حوصلهی خانم کراداکی را داشتم و نه او حوصلہی مرا۔ محال بود که کسی بتواند رضایت ایشان را جلب کند، فقط بلد بود ایراد بگیرد، ایراد، ایراد...)
اگر از من می پرسی، شوهرش هم دست کمی از خانمش نداشت.» |
نمیدانم چطور بود که همیشه از دست شوهرش شکایت داشت و می گفت که شوهرش او را درک نمی کند و با این بیماری او را به کلی فراموش کرده و از این حرفها. مرتبا هم آه و ناله می کرد، ولی اگر از من می پرسی، تمامش بهانه بود و دروغ، هیچش نبود، سالم سالم بود و فقط دوست داشت خودش را به مریضی بزند.» | او کانور دست هایش را محکم به هم زد و با هیجان خاصی گفت: «حالا یادم آمد، حرف هائی راجع به این خانم کراداک و یک دکتر میزد که راستش رابطه اش تا حدودی بیشتر از رابطه ی یک دکتر با مریضش بود، اینطور نیست؟»
أم لا
اگر منظورت دکتر رابرتز است که باید بگویم ایشان واقعا یک جنتلمن واقعی هستند.»
گروهبان او کانور با حالتی که گوئی احساساتش جریحه دار شده است، در جواب گفت: «شما دخترهای جوان، آدم واقعة سر از کار شماها در نمی آورد، به محض اینکه به مردی در اجتماع انگی می زنند، همه ی شما شیفتهی آن مرد می شوید!»
من خودم اینجور مردها را خوب می شناسم.)
«نه، نه، متوجه منظورم نشدی. مسئله این نیست که تو فکر می کنی. اولا که هیچ چیزی بین دکتر رابرتز و خانم کراداکی نبود. دوم اینکه دکتر رابرتز که تقصیری نداشت، این خانم کراداکی بود که مرتب و دائما سراغ او می فرستاد و او را احضار می کرد. آن بدبخت چکار می توانست بکند، مجبور بود که هر بار به دنبالش می فرستند، پیش بیمار خود بیاید. هیچ دکتر دیگری کار دیگری می توانست بکند؟ نه. راستش را بخواهی، من شخصا مطمئنم که دکتر رابرتز هیچ علاقه ی خاصی به خانم کراداکی نداشت و به او صرفا به عنوان یک مریض نگاه می کرد و بس. ولی این خانم کراداکی بود که لحظه ای او را تنها نمی گذاشت و دوست داشت که دکتر رابرتز شب و روز کنارش باشد.»
خوب مهم نیست. هر طور که تو می گویی السی. راستی اشکالی ندارد که فقط السی صدایتان کنم، راستش در عرض همین مدتی که با هم آشنا شدیم، احساس می کنم انگار سالیان سال است که شما را می شناسم.»
اگر از من می پرسی، شوهرش هم دست کمی از خانمش نداشت.» |
نمیدانم چطور بود که همیشه از دست شوهرش شکایت داشت و می گفت که شوهرش او را درک نمی کند و با این بیماری او را به کلی فراموش کرده و از این حرفها. مرتبا هم آه و ناله می کرد، ولی اگر از من می پرسی، تمامش بهانه بود و دروغ، هیچش نبود، سالم سالم بود و فقط دوست داشت خودش را به مریضی بزند.» | او کانور دست هایش را محکم به هم زد و با هیجان خاصی گفت: «حالا یادم آمد، حرف هائی راجع به این خانم کراداک و یک دکتر میزد که راستش رابطه اش تا حدودی بیشتر از رابطه ی یک دکتر با مریضش بود، اینطور نیست؟»
أم لا
اگر منظورت دکتر رابرتز است که باید بگویم ایشان واقعا یک جنتلمن واقعی هستند.»
گروهبان او کانور با حالتی که گوئی احساساتش جریحه دار شده است، در جواب گفت: «شما دخترهای جوان، آدم واقعة سر از کار شماها در نمی آورد، به محض اینکه به مردی در اجتماع انگی می زنند، همه ی شما شیفتهی آن مرد می شوید!»
من خودم اینجور مردها را خوب می شناسم.)
«نه، نه، متوجه منظورم نشدی. مسئله این نیست که تو فکر می کنی. اولا که هیچ چیزی بین دکتر رابرتز و خانم کراداکی نبود. دوم اینکه دکتر رابرتز که تقصیری نداشت، این خانم کراداکی بود که مرتب و دائما سراغ او می فرستاد و او را احضار می کرد. آن بدبخت چکار می توانست بکند، مجبور بود که هر بار به دنبالش می فرستند، پیش بیمار خود بیاید. هیچ دکتر دیگری کار دیگری می توانست بکند؟ نه. راستش را بخواهی، من شخصا مطمئنم که دکتر رابرتز هیچ علاقه ی خاصی به خانم کراداکی نداشت و به او صرفا به عنوان یک مریض نگاه می کرد و بس. ولی این خانم کراداکی بود که لحظه ای او را تنها نمی گذاشت و دوست داشت که دکتر رابرتز شب و روز کنارش باشد.»
خوب مهم نیست. هر طور که تو می گویی السی. راستی اشکالی ندارد که فقط السی صدایتان کنم، راستش در عرض همین مدتی که با هم آشنا شدیم، احساس می کنم انگار سالیان سال است که شما را می شناسم.»