نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
فصل شانزدهم
شاهدی به نام السی بت
گروهبان او کانور علاوه بر تیزهوشی زیاد، فوق العاده زیبا و خوش هیکل بود، به همین جهت مورد توجه هر کسی قرار می گرفت. با توجه به همین خصوصیات بود که گروهبان او کانور هرگز در کار خود شکست نمی خورد و از هر ماموریتی مطمئنا با دست پر باز می گشت. ضمن آنکه سرعت عمل وی همواره سر زبان ها بود و همین دلیل بود که دقیقا چهار روز پس از قتل شیطانا، گروهبان او کانور بر طبق قرار قبلی با دوشیزه السی بت در یکی از تاترهای ارزان قیمتی که نمایشنامه های قدیمی را با هنرپیشگان غیر حرفه ای روی صحنه می آوردند و بلیطشان هم خیلی ارزان است، کنار هم نشسته بودند. دوشیزه السی بت چند سالی در خانه ی شماره ۱۱۷ خیابان آدلی شمالی به عنوان خدمتکار خصوصی مرحومه خانم کراداکی خدمت می کرد. خانم کراداکی از بیماران دکتر رابرتز بود که مرگ ناگهانی وی باعث شد تا اسم دکتر رابرتز بر سر زبان ها بیفتد.
حلم"
گروهبان او کانور که بعد از سالها تجربه، درس خود را کاملا از حفظ بود با دقت شمرده و آرام شروع به صحبت نمود و گفت: «نمی دانم چطور شد که یکهوئی یاد یکی از ارباب های سابقم افتادم. شاید هم به خاطر اینکه از بس خش و بداخلاق بود. اسمش چی بود؟ آها، یادم آمد، کراداکی، بله درست است، کراداک، هرگز فراموش نمی کنم.» |
گفتی کراداک؟ خیلی عجیب است، من هم چند سالی با یک کراداکی کار می کردم.» خیلی جالب شد، از کجا میدانی، شاید این دو تا کراداکی با هم نسبتی داشته باشند؟ » السی لحظه ای فکر کرد و گفت: «کراداکی که من صحبتشان را می کنم، در خیابان آدلی شمالی زندگی می کردند.» او کانور نیز لحظه ای تامل کرد و گفت: «ارباب من هم، یعنی همین کراداکی بداخلاقی که گفتم، تصمیم داشت منزلش را عوض کند و بیاید لندن، و بالاخره هم آمد. یادم آمد، درست است، همین است که تو گفتی، عجب حواسی، بله، آمد لندن و در همین خیابان.... چی بود... آها، آدلی شمالی خانه ای خرید و مقیم شد. الان خوب یادم آمد، خانم کراداکی همان است که همیشه از مردها خیلی خوشش می آمد؟»

صفحه 146 از 281