نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
شما جواب مورد انتظار مرا بدهید. و حالا برگردیم به عقب تا برسیم به آن شب کذائی در منزل شیطانا و اتاقی که دقیقا در آن ورق بازی می کردید، یا بهتر بگویم به بازی بریج مشغول شدید. از شما می خواهم هر چیزی را که به خاطر می آورید به من بگوئید.)
دقیقا منظورتان را درک نمی کنم.»
منظورم اینست که هر چه را که راجع به اتاق و اشیا در آن به خاطر می آورید به من بگوئید، مثلا مبل، صندلی، میز، گلدان و بطور کلی هر چه که در آن اطاق وجود داشت.» |
سرگرد دسپارد لحظاتی به فکر فرو رفت و متعاقبا با لحن آرامی شروع به سخن کرد و گفت: «اولین باری است که در معرض چنین سوالی قرار می گیرم و نمی دانم که تا چه حد موفق خواهم بود. به هر حال، تا آنجا که بیاد دارم، اتاق دلخواهی نبود، چون من اصلا از این جور اتاق ها خوشم نمی آید و از اشیایی هم که در آنها است متنفرم. یک مشت خرت و پرت ابریشمی، ترمه، برودری دوزی شده و خلاصه آت و آشغال هایی که شخصیتی مثل شیطانا به آنها علاقمند است.»
چیز بخصوصی نبود که مثلا توجه شما را جلب کرده باشد؟» سرگرد دسپارد سرش را به علامت عدم اطمینان تکان داد و گفت: «متاسفانه چیزی به یادم نمی آید، ولی خوب، چند تکه قالیچه ی واقعا نفیس داشت که دو تای آنها بخارائی و سه چهار تای بقیه ایرانی که فکر می کنم از همدان و تبریز بود، یک قالیچه ی زیبا و خوشبافت دیگری هم بود با طرحی از سر آهو که اگر اشتباه نکرده باشم در سالن بود، نه در اتاق بازی بریج که به احتمال قوی باید از فروشگاه رولاندوارد خریداری شده باشد.» |
به نظر شما سرگرد دسپارد، شیطانا آدمی بود که اهل شکار باشد و گاهگاهی به شکار پرندگان برود؟»
نه، به هیچ وجه، او از هیچ چیزی مثل نشستن لذت نمی برد.»
«خوب، دیگر چه چیزهائی داشت؟»
خیلی معذرت می خواهم مسیو پوارو، ولی متاسفانه چیز دیگری به یادم نمی آید. البته همانطور که گفتم اشیاء زیادی روی میز قرار داشت، ولی خوب من توجهی نکردم. تنها چیزی که به نظرم تا حدودی جالب آمد، یک مجسمه ی کوچک ساخت جزیره ی ایستر بود. مجسمه ای چوبی که به طرز زیبائی نیز پولیش شده بود و به ندرت

صفحه 141 از 281