نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
سرگرد دسپارد که معلوم بود متوجه گوشه و کنایه پوارو شده است، با لبخند نامحسوسی در جواب گفت:
ببینم مسیو یوارو، هرگز تا به حال شکست خورده اید؟»
راستش یک بار و آن هم بیست و هشت سال پیش اوایل خدمتم در پلیس بلژیک، آن هم البته نه این که واقعا شکست خورده باشم، موقعیت به گونه ای بود که شاید بهتر است بگویم، مرا وادار کردند که دست از تعقیب قضیه بردارم، به هر حال بگذریم.) سرگرد دسپارد که معلوم بود تحت تاثیر قرار گرفته با لحن ستایش آمیزی گفت: «با این حساب، سابقه ی خدمتی بسیار درخشان می بایست داشته باشید.»
به دنبال این حرف لحظه ای تامل کرد و متعاقبا به سخنانش ادامه داد و گفت: «و اما راجع به قتل شیطانا چه
نظری دارید مسیو پوارو؟ البته بین خودمان بماند چون می دانم در این مورد رسما فعالیتی ندارید.» |
بله، رسما که نه، چون راستش ارتباطی به من ندارد، ولی از طرف دیگر شخصا آن را توهینی به خودم تلقی می کنم. لابد می پرسید چرا؟ چون قاتل آن قدر پررو و وقیح بوده که در حضور من، یعنی هرکول پوارو، بی شرمانه مرتکب این قتل شده است، و این موردی است که به هیچ وجه نمی توانم از آن بگذرم، چون احساس می کنم قاتل با این کار سعی داشته به من بگوید که برای شهرت و معروفیت من کمترین ارزشی قائل نیست، در صورتی که نمی داند، با این کار بزرگترین حماقت عمر خود را مرتکب شده، چون ناخواسته، من یعنی هرکول پوارو را به مبارزه طلبیده.»
مد
دسپارد با حالتی که اعتراض محسوسی از آن استنباط می شد در جواب گفت: «اگر منظور شما از گفتن در حضور من، آدم های حرفه ای است، باید بگویم که این تنها شما نبودید که حضور داشتید، نماینده ی شعبه ی جنائی اسکاتلندیارد هم حضور داشت.»
پوارو با حالتی که معلوم بود از اشتباه خود ناراحت شده است در جواب گفت: «بله، حق با شماست، من اشتباه کردم، بله، بازرس بتل هم حضور داشت. نمی دانم تا چه حد با بازرس بتل آشنایی دارید، ولی همین قدر خدمتتان عرض کنم که بهتر است به هیچ وجه گول قیافه ی خشک این آقای بازرس را نخورید، چون در زیر این قیافه ی خشک و چوبین، مغز بسیار فعال و باهوشی وجود دارد که هیچ چیز را فراموش نمی کند.»

صفحه 139 از 281