معهذا پوارو که اصولا وحشت عجیب و غریبی از سرما و سرما خوردن و به خصوص هوای نمناک داشت در جواب گفت: «ولی شما اشتباه می کنید، باران همیشه منجر به انواع بیماری ها می شود.» | سرگرد دسپارد خنده ای کرد و در جواب گفت: «حالا متوجه شدم، بله، شما مسیو پوارو از آن تیپ آدم هائی هستید که شدیدا مواظب سلامتی خودشان می باشد، این طور نیست؟» | البته هر شخص دیگری هم که به پوارو نگاه می کرد، با دیدن پالتو و شال گردنی که خیلی کیپ و محکم دور گردن پیچیده بود و مطمئنا برای این موقع از پائیز تا حدودی زود به نظر می رسید، صد در صد همین حدس را می زد.
حلوه
سرگرد دسپارد لحظه ای به فکر فرو رفت و مجددا به سخن در آمد و گفت: «راستی چه تصادف عجیبی که شما را امروز و آن هم در اتوبوس دو طبقه ببینم.»
سرگرد دسپارد مطمئنا نمی توانست خنده ی شیطنت آمیز پوارو را ببیند چون چهره اش تقریبا با شال گردن پوشیده شده بود و هرگز هم نمی توانست حدس بزند که این برخورد غیر مترقبه، به هیچ وجه غیر مترقبه نبوده، بلکه پوار و با شیوه همیشگی خود مدت ها او را زیر نظر داشته و نه تنها دقیقا می دانست که او کی از منزل خارج و کی سوار اتوبوس می شود، بلکه به خوبی آگاه بود که او بر حسب عادت دوست دارد قبل از اینکه اتوبوس به ایستگاه برسد، در فاصله ای نرسیده به ایستگاه، دوان دوان خود را به اتوبوس رسانیده و روی رکاب آن بپرد. و با اتکا به همین اطلاعات بود که با خیال راحت در ایستگاه اتوبوس به انتظار ایستاد و به موقع سوار اتوبوس شد، ضمن اینکه صد در صد مطمئن بود که شکارش نیز دقایقی قبل سوار شده و در طبقه بالا رفته است. با وجود این اصلا به روی خودش نیاورده و در جواب سوال متعجبانه سرگرد دسپارد گفت: «بله حق با شماست، جدا که عجب تصادفی! بعد از آن شب وحشتناک دیگر همدیگر را ندیدیم.»
سرگرد دسپارد با کنجکاوی محسوسی سوال کرد: «بینم مسیو پوارو، شما هم در حل این معما اقدامی می کنید؟»
اقدام که چه عرض کنم، راستش من اهل اقدام و این حرف های ادیبانه نیستم، این کارها به من نمی آید. او به سن و سال من نمی خورد، دوم با اعصاب من سازگار نیست، سوما به هیکلم صدمه می زند و مرا از ریخت و قیافه می اندازد. به همین جهت من فقط فکر می کنم، فکر، و سعی می کنم که تمام و قایق آن شب را از ابتدا تا به آخر بارها و بارها مرور کنم.»
حلوه
سرگرد دسپارد لحظه ای به فکر فرو رفت و مجددا به سخن در آمد و گفت: «راستی چه تصادف عجیبی که شما را امروز و آن هم در اتوبوس دو طبقه ببینم.»
سرگرد دسپارد مطمئنا نمی توانست خنده ی شیطنت آمیز پوارو را ببیند چون چهره اش تقریبا با شال گردن پوشیده شده بود و هرگز هم نمی توانست حدس بزند که این برخورد غیر مترقبه، به هیچ وجه غیر مترقبه نبوده، بلکه پوار و با شیوه همیشگی خود مدت ها او را زیر نظر داشته و نه تنها دقیقا می دانست که او کی از منزل خارج و کی سوار اتوبوس می شود، بلکه به خوبی آگاه بود که او بر حسب عادت دوست دارد قبل از اینکه اتوبوس به ایستگاه برسد، در فاصله ای نرسیده به ایستگاه، دوان دوان خود را به اتوبوس رسانیده و روی رکاب آن بپرد. و با اتکا به همین اطلاعات بود که با خیال راحت در ایستگاه اتوبوس به انتظار ایستاد و به موقع سوار اتوبوس شد، ضمن اینکه صد در صد مطمئن بود که شکارش نیز دقایقی قبل سوار شده و در طبقه بالا رفته است. با وجود این اصلا به روی خودش نیاورده و در جواب سوال متعجبانه سرگرد دسپارد گفت: «بله حق با شماست، جدا که عجب تصادفی! بعد از آن شب وحشتناک دیگر همدیگر را ندیدیم.»
سرگرد دسپارد با کنجکاوی محسوسی سوال کرد: «بینم مسیو پوارو، شما هم در حل این معما اقدامی می کنید؟»
اقدام که چه عرض کنم، راستش من اهل اقدام و این حرف های ادیبانه نیستم، این کارها به من نمی آید. او به سن و سال من نمی خورد، دوم با اعصاب من سازگار نیست، سوما به هیکلم صدمه می زند و مرا از ریخت و قیافه می اندازد. به همین جهت من فقط فکر می کنم، فکر، و سعی می کنم که تمام و قایق آن شب را از ابتدا تا به آخر بارها و بارها مرور کنم.»