نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
فصل پانزدهم
سرگرد دسپارد
سرگرد دسپارد از خیابان آلبانی بیرون آمد و بلافاصله به خیابان ریجنت پیچید و دوان دوان خود را به اتوبوس
دو طبقه در حال حرکت رسانید و پرید روی رکاب و سوار شد. در این ساعت از روز شلوغی پایان یافته و
اتوبوس ها نیز خلوت بودند، طبقه دوم اتوبوس چند مسافر بیشتر نداشت و دسپارد هم رفت جلو و در اولین صندلی سمت چپ که خالی بود نشست. دسپارد قبل از اینکه اتوبوس به ایستگاه برسد روی رکاب پرید و سوار شد، ولی حالا معلوم شد که اتوبوس به ایستگاه رسیده، چون ترمز کرد و متوقف شد و پس از اینکه یکی دو مسافر پیاده و تعدادی نیز سوار شدند مجددا به حرکت در آمد و در امتداد خیابان ریجنت به راه افتاد. یکی از مسافران جدید به طبقه بالا آمد. او نیز به جلو رفت و در اولین صندلی سمت راست که خالی بود نشست. دسپارد
در دنیای خودش بود و توجهی به مسافر تازه وارد نداشت، معهذا لحظاتی بعد حرف های این تازه وارد به گوشش خورد که دارای لهجه و آهنگ خاصی بود و با حالتی که گوئی با خود صحبت می کند می گفت: منظره شهر لندن از بالای اتوبوس دو طبقه هم خالی از لطف نیست.» سرگرد دسپارد سرش را به طرف مسافر تازه وارد که دقیقا در صندلی مقابل او نشسته بود چرخانید و متعاقبا در حالی که معلوم بود کاملا شگفت زده شده است به صدا در آمد و گفت: «خیلی معذرت می خواهم مسیو پوارو، باور کنید اصلا متوجه آمدنتان نشدم. بله حق با شماست، منظرهی لندن از بالای اتوبوس های دو طبقه واقعا دیدنی است و یا به قول اهل فن که معمولا آن را با نام نگاه از چشم پرندگان می نامند به راستی هیجان انگیز می باشد، گو اینکه من شخصا معتقدم گذشتگان ما از دیدن مناظر لذت بیشتری می بردند چون مجبور نبودند در این قفس های مسخره آهنی و شیشه ای
بنشینند.»
پوارو آهی کشید و گفت: «فرقی نمی کند، منظورم این هوای نمناک و بارانی نامطبوع می باشد که در گذشته هم همیشه مزاحم مردم بوده و باعث می شده که همه در خانه های خود بمانند و بیرون نروند که مطمئنا مسائلی را به وجود می آورده است. به خصوص اینجا و در انگلستان که هوا همیشه بارانی است و باران حتی برای لحظه ای
هم که شده دست از سر مردم بر نمی دارد.»
ولی باران، چطوری بگویم، راستش فکر نمی کنم باران هرگز برای نسل بشر مزاحمتی به وجود آورده باشد، جز اینکه همه از آن به عنوان یک موهبت آسمانی نام می برند.»

صفحه 136 از 281