نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
بازرس بتل از جای خود برخاست و گفت: «به هر حال. خیلی از لطف شما متشکرم خانم مردیث، و همان طور که دوست شما خانم دیوز اشاره کردند، به نظر می آید که واقعا زندگی پاک و بدون غل و غشی داشته اید و به نظر من موردی برای نگرانی شما وجود ندارد. معهذا، هنوز هم متعجبم که شیطانا و به خصوص با شناختی که من شخصا از طرز فکر و روحیه او داشتم این طور تحت تاثیر شما قرار گرفته باشد، خواهش می کنم جسارت مرا ببخشید، ولی آیا هرگز از شما درخواست ازدواج کرد؟ یا. یا.. یا چطور بگویم، مثلا پیشنهادات دیگری، منظورم را که می فهمید؟»
رودا که کاملا متوجه منظور بازرس بتل شده بود، برای اینکه خیال او را راحت کند، گفت: «اگر منظورتان این است که آیا سعی داشت تا آن را از راه بدر کند، باید بگویم، نخیر، به هیچ وجه.»
آن با چهره ای که کاملا سرخ رنگ شده بود در تایید حرف های رودا اظهار داشت: «اصلا و ابدا، راستش اصولا از این تیپ مردها نبود که بخواهد دختری را مثلا اغوا کند، اتفاقا برعکس، طرز رفتارش نسبت به من به
خصوص، واقعا مودبانه و خیلی هم جنتلمنانه بود، منتهای مراتب رفتار به خصوصی که با بقیه داشت و تعهدی که در این زمینه از خود نشان می داد و به ویژه آن لباس های عجیب و غریب کفر مرا در آورده بود و واقعا عذابم
می داد.»
یعنی می فرمائید هیچ حرفی نزد و حتی اشاره ای هم نکرد؟»
بله، یعنی نه، منظورم این است که اصلا و ابدا.»
به هر حال خیلی معذرت می خواهم، چون شیطانا از خودش خیلی مطمئن بود و رو خودش خیلی حساب می کرد. خوب خداحافظ و شب بخیر خانم مردیث. خیلی هم ممنون به خاطر آن قهوه واقعا معرکه، خداحافظ خانم دیوز شب شما هم خوش.)
لحظاتی بعد، آن مردیث که به منظور مشایعت بازرس بتل تا دم در رفته بود، مجددا وارد اتاق شد و رودا به او گفت: «بفرمائید، این هم از بازرس بتل، دیدی چقدر بیخود می ترسیدی، اتفاقا برعکس چه آدم خوش برخورد و مهربانی، رفتار و حرکاتش شبیه پدرها بود، و این طور که من احساس کردم کمترین سوء ظنی به تو ندارد، باور کن اصلا فکر نمی کردم که به این خوبی خاتمه پیدا کند.»

صفحه 134 از 281