نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
بازرس بتل با حالتی که نشان می داد سردر گم شده است از این دختر به آن دختر نگاه می کرد و سرانجام گفت: شماها مرا گیج کردید؟ حالا ممکنه خواهش کنم که بفرمائید کدام یک از شما دو نفر شیطانا را بهتر و بیشتر می شناختید؟» |
آن با حالتی از تردید و دودلی سکوت کرد و سرانجام رودا دیوز لب به سخن گشود و گفت: «راستش را بخواهید، هیچ یک از ما دو نفر شناخت چندانی از شیطانا نداشتیم و یا بهتر بگویم اصلا، چون همان طور که خودتان هم می دانید، مردم صرفا به خاطر اسکی به سوئیس سفر می کنند، ما هم همین طور. صبح ها بلافاصله پس از صرف صبحانه می رفتیم پیست اسکی و تمام روز را به اسکی کردن می گذراندیم و شب ها هم در دانسینگ هتل به رقص و پایکوبی، و اساسا وقتی برای کار دیگری نداشتیم، مع الوصف از نگاه های شیطانا معلوم بود که از آن خوشش آمده تا این که بالاخره یک روز دل به دریا زد و آمد جلو خودش را معرفی نمود و متعاقبا کلی هم راجع به زیبائی آن داد سخن داد. من تا مدت ها بعد از این ماجرا، سر به سر آن می گذاشتم و می خندیدم.»
آن در تائید حرفهای رودا گفت: «من که به شخصه فکر می کنم عمدا این کار را کرد، چون می دانست و پی برده بود که نه تنها از او اصلا خوشم نمی آید بلکه تا حدودی هم از وی متنفرم. لذا، از این که می دید من تا چه حد از نگاه و حرکات او ناراحت می شوم، لذت می برد.»
: با
رودا همین طور که می خندید می گفت: «گاه گاهی سر به سر آن می گذاشتم و به او می گفتم ازدواج با شیطانا ثروت هنگفتی را برای او به دنبال خواهد داشت. دلم می خواست بودید و عصبانیت بیش از حد آن را مشاهده می کردید.)
بتل لحظاتی مکث کرد و آنگاه گفت: «خوب، حالا چطوره اسامی چند نفر از کسانی را که در سفر سوئیس همراه شما بودند، منظورم اعضاء همان گروهی است که خودتان اشاره کردید، در اختیار من بگذارید؟»
رودا دیوز به بازرس بتل خیره شد و گفت: «شما به نظر من آدم مشکوکی هستید که به هیچ چیز و هیچ کس اعتماد ندارید، نکند واقعا فکر می کنید که ما یک مشت دروغ تحویل شما داده ایم؟»
بازرس بتل چشمکی زد و در جواب گفت: «اتفاقا برعکس، منظورم این است که صحت گفتار شما را ثابت
کنم.
با وجود این رودا مجددا و این بار با تاکید بیشتری گفت: «خیر، شما به راستی خیلی مشکوک و خیلی هم بدبین تشریف دارید.» و در تعاقب این حرف چیزهائی روی تکه کاغذی نوشت و تحویل بازرس داد.

صفحه 133 از 281