نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«تا آنجا که می دانم باید در فلسطین باشند، چون شوهرش آقای الدون ماموریت مهمی از طرف دولت در آنجا دارد، ولی از کم و کیف ماموریتش اطلاع چندانی ندارم.»
خانم
« آها، مهم نیست، از طریق اسکاتلندیارد ته و توی قضیه را در می آورم، خوب بعد از الدونها رفتید پیش دیرینگی؟»
آن به سرعت جواب داد و گفت: «حدود سه سال با خانم دیرینگ بودم. آدرس ایشان: محله مارش دین
روستای لیتل همبوری ایالت دوون.» |
که این طور، پس با این حساب در حال حاضر باید بیست و پنج ساله باشید خانم مردیث، فقط یک مورد دیگر باقیمانده، خواهش می کنم نام و رسم یکی دو نفر را در چلتنهام که با شما آشنا بوده و پدرتان را نیز می شناسند بفرمائید.»
آن بدون معطلی اطلاعات لازم را در اختیار بازرس بتل گذارد که او نیز به نوبه خود اسامی را یادداشت نمود و گفت: «و اما در مورد مسافرت شما به سوئیس، مسافرتی که ظاهرا آقای شیطانا را نیز در آن ملاقات کردید، بفرمائید به تنهائی سفر کرده بودید، یا این که خانم دیوز هم همراه شما بودند.»
بله، ما با هم رفته بودیم، که بعدا به یک گروه دیگری ملحق شدیم که جمعا هشت نفر می شدیم.» خوب، حالا راجع به ملاقاتتان با آقای شیطانا بگوئید، چطور شد که ایشان را ملاقات کردید.» ابروان آن از این سوال درهم رفت و در جواب گفت: «چیز گفتنی وجود ندارد، منظورم این است که مورد خاصی نبود که باعث آشنائی ما شده باشد، ایشان هم بر حسب اتفاق آنجا بودند، که خوب خواهی نخواهی آدم چشمش به ایشان هم می افتد، موردی که معمولا در همه هتل ها نیز اتفاق می افتد و اگر شما هم تا به حال در هتلی اقامت کرده باشید، منظورم را درک می کنید. البته، باید بگویم که ایشان یعنی آقای شیطانا تا حدودی هم معروف شده بودند، چون در مهمانی بالماسکه ای که هتل ترتیب داده بود، جایزه عجیب ترین لباس را ایشان بردند. لباس مفیستوفلس که سمبل اهریمن در افسانه های آلمانی می باشد، پوشیده بودند.» |
بازرس بتل آهی کشید و گفت: «بله، بدبختانه همیشه دوست داشت که با حالت و وجناتی اهریمنانه در جوامع
ظاهر شود، و به زور خود را اهریمن جا بزند.»
در اینجا رودا پرید وسط و گفت: «ولی واقعا معرکه بود، جالب اینجا بود که اصلا نیازی به گریم نداشت و همین طور هم، تجسمی از ابلیس بود!»

صفحه 132 از 281