بازرس بتل که معلوم بود از حرکات رودا ناراحت شده است، دست هایش را به علامت اعتراض بالا آورد و با لحن معترضانه ای گفت: «خانم عزیز، خواهش می کنم.»
آن نیز با حالتی کاملا جدی رو به رودا کرد و گفت: «رودا، عزیزم، مسئله کاملا جدی است.»
رودا که معلوم بود، متوجه قبح کارهایش شده است در جواب گفت: «خیلی معذرت میخواهم.»
«خوب، خانم مردیث فرمودید کجا متولد شدید؟»
در شهری به نام کیتا در هندوستان.»
بله، بله، یادم آمد، والدین شما از نظامیان مستقر در هندوستان بودند.»
درست است، پدرم سرهنگ جان مردیث بود، و مادرم وقتی که ۱۱ ساله بودم فوت کرد، پانزده ساله که شدم، پدرم بازنشسته شد و به انگلستان برگشتیم و در چنتهام سکونت گزیدیم. هژده ساله بودم که پدرم را نیز از دست دادم، خدا بیامرز وضعیتش طوری بود که هیچ ارث و میراثی برای من باقی نگذاشت.»
بازرس بتل سرش را به علامت همدردی تکان داد.
ضربه بزرگی بود، گو اینکه همیشه می دانستم که وضع مالی پدرم زیاد خوب نیست، مع الوصف وقتی که فهمیدم و پی بردم که حتی یک پوند هم برایم باقی نگذاشته راستس راستی کلافه و مستاصل شده بودم.» | «خوب، بالاخره، چه کار کردید؟»
(( مجور
وا
مجبور بودم کاری برای خودم دست و پا کنم، بدبختانه نه تحصیلات خوبی داشتم و نه از هوش و ذکاوت زیادی برخوردار بودم، ماشین نویسی بلد نبودم و از کوتاه نویسی هم هیچ اطلاعی نداشتم، دو موردی که هر دختری برای منشی گری باید بداند و حتما بلد باشد. بالاخره یکی از دوستانم در چلنتهام آن قدر این در و آن در زد تا این که کاری در خانه یکی از دوستانش برایم پیدا کرد، که شامل کارهای خانه می شد، ضمن این که آخر هفته و ایام تعطیل هم دو پسربچه صاحب خانه را باید ببرم منزل ییلاقی و تا پایان تعطیلات با آنها باشم.» | لطفا نام صاحب خانه و محل آنها را هم بفرمائید.»
نام کارفرما خانم الدون دفتر شان هم در خیابان ونت نور در شهر لار کیس بود. مدت دو سال آنجا بودم تا اینکه خانواده الدون به خارج از کشور رفتند و انگلستان را برای مدت زیادی ترک گفتند، بعد از آن بود که رفتم پیش خانم دیرینگ»
آن نیز با حالتی کاملا جدی رو به رودا کرد و گفت: «رودا، عزیزم، مسئله کاملا جدی است.»
رودا که معلوم بود، متوجه قبح کارهایش شده است در جواب گفت: «خیلی معذرت میخواهم.»
«خوب، خانم مردیث فرمودید کجا متولد شدید؟»
در شهری به نام کیتا در هندوستان.»
بله، بله، یادم آمد، والدین شما از نظامیان مستقر در هندوستان بودند.»
درست است، پدرم سرهنگ جان مردیث بود، و مادرم وقتی که ۱۱ ساله بودم فوت کرد، پانزده ساله که شدم، پدرم بازنشسته شد و به انگلستان برگشتیم و در چنتهام سکونت گزیدیم. هژده ساله بودم که پدرم را نیز از دست دادم، خدا بیامرز وضعیتش طوری بود که هیچ ارث و میراثی برای من باقی نگذاشت.»
بازرس بتل سرش را به علامت همدردی تکان داد.
ضربه بزرگی بود، گو اینکه همیشه می دانستم که وضع مالی پدرم زیاد خوب نیست، مع الوصف وقتی که فهمیدم و پی بردم که حتی یک پوند هم برایم باقی نگذاشته راستس راستی کلافه و مستاصل شده بودم.» | «خوب، بالاخره، چه کار کردید؟»
(( مجور
وا
مجبور بودم کاری برای خودم دست و پا کنم، بدبختانه نه تحصیلات خوبی داشتم و نه از هوش و ذکاوت زیادی برخوردار بودم، ماشین نویسی بلد نبودم و از کوتاه نویسی هم هیچ اطلاعی نداشتم، دو موردی که هر دختری برای منشی گری باید بداند و حتما بلد باشد. بالاخره یکی از دوستانم در چلنتهام آن قدر این در و آن در زد تا این که کاری در خانه یکی از دوستانش برایم پیدا کرد، که شامل کارهای خانه می شد، ضمن این که آخر هفته و ایام تعطیل هم دو پسربچه صاحب خانه را باید ببرم منزل ییلاقی و تا پایان تعطیلات با آنها باشم.» | لطفا نام صاحب خانه و محل آنها را هم بفرمائید.»
نام کارفرما خانم الدون دفتر شان هم در خیابان ونت نور در شهر لار کیس بود. مدت دو سال آنجا بودم تا اینکه خانواده الدون به خارج از کشور رفتند و انگلستان را برای مدت زیادی ترک گفتند، بعد از آن بود که رفتم پیش خانم دیرینگ»