نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«نه چندان، ولی خوب به هر حال بی نتیجه هم نبود، راستش را بخواهید، دکتر رابرتز را زیر و رو کردم، بعدش هم رفتم سراغ خانم لوریمر، و حالا هم آمدم اینجا که به قول معروف شما را زیر و رو بکنم.»
لودر
آن با خنده در جواب گفت: «من حاضرم.» | ولی رودا پرید وسط صحبت و گفت: «سرگرد دسپارد چطور؟»
مطمئن باشید سراغ ایشان هم خواهم رفت، کسی از قلم نخواهد افتاد.» متعاقبا فنجان قهوه اش را روی میز عسلی کوچک کنار دستش گذاشت و توجهش به آن معطوف شد، آن هم به نوبه خود، در صندلیش جابجا شد و شانه هایش را صاف کرد و خیلی محکم نشست و گفت: «خوب، آقای بازرس من کاملا آماده هستم، بفرمائید که از کجا می خواهید شروع کنید؟» بله، ولی قبل از هر چیز، ترجیح می دهم که مختصری راجع به خودتان صحبت بفرمائید.» آن مردیث همین طور که کماکان می خندید گفت: «من یک خانم بسیار محترم و قابل احترامی می باشم.» رودا مجددا پرید وسط و گفت: «من که به شخصه حاضرم قسم بخورم، از این دختر پاک تر پیدا نمی کنید.» بازرس بتل با خونسردی زیادی گفت: «واقعا که جای بسی خوشحالی است، مثل این که خیلی وقت است که خانم مردی را می شناسید، نه؟» |
«ما از مدرسه ابتدائی با هم بودیم. بعضی وقت ها فکر می کنم، به نظرم می آید که از قرنها پیش با هم بودیم. این طور نیست آن؟»
بازرس بتل خنده ای کرد و اظهار داشت: «منظورتان این است که، آنقدر گذشته که لابد چیزی الان به خاطر نمی آورید؟» |
سپس با لحن تا حدودی جدی در ادامه سخنانش گفت: «و حالا خانم مردیث، متاسفانه مجبورم سوالاتی بکنم که بی شباهت به فرم درخواست پاسپورت نیست.»
آن، بدون معطلی شروع کرد: «تولد...)
ولی قبل از این که جمله اش را تمام کند، رودا باز هم پرید وسط و گفت: «پدر و مادری فقیر ولی بسیار محترم.»

صفحه 129 از 281