رودا که در جلو حرکت می کرد وارد اتاق شد و گفت: «بازرس بتل جهت ملاقات شما آمده اند.»
آن از جای خود بلند شد و در حالی که دستش را به جلو دراز کرده بود به استقبال بازرس رفت بازرس بتل دست وی را فشرد و گفت: «خیلی معذرت می خواهم اگر دیر و بدموقع مزاحم شدم، راستش می خواستم مطمئن باشم که حتما تشریف داشته باشید ضمن اینکه روز خیلی خوبی بود و با خودم فکر کردم گردشی هم این طرف ها داشته باشم.)
آن لبخندی زد و با چهره ای که نشان می داد مثلا حرف های بازرس را قبول کرده به او نگاه کرد و گفت: «قهوه میل دارید آقای بازرس؟ رودا،، لطفا یک فنجان دیگر.»
خیلی متشکرم خانم مردیث، مگر می شود دست خانمی مثل شما را رد کرد؟» |
شاید به نظر شما خودخواهی جلوه کند، ولی من شخصا فکر می کنم که بهترین قهوه را در اینجا ما سرو می کنیم و به دنبال این حرف صندلی به بازرس تعارف کرد و بتل روی آن نشست. همزمان رودا نیز با فنجانی باز گشت، در آن قهوه ریخت و لحظاتی بعد فنجان قهوه در دست بازرس بتل قرار داشت. چوب های خشکی که در شومینه با سر و صدا می سوخت و زیبائی گل هائی که با سلیقه ی خاصی در گلدانهای گل قرار داشت، حالت مطبوع و خوشایندی را در بازرس بتل به وجود آورده بود. احساس کرد از آن خانه هائی است که حالت لذت بخش خانگی و دلچسبی را که اغلب خانه ها فاقد آن هستند دارا می باشد، به طوری که هر تازه واردی بی اختیار متوجه آن می شود و در پی آن حالتی از رضایت خاطر و راحتی بخصوصی در خود احساس می کند. آن مردیث زیبا و مسلط به خود با حالتی از اعتماد به نفس زیاد، و رودا دختر دیگر که او هم خونسرد، جای خود نشسته و فقط با نگاهی حاکی از هیجان زیاد به او خیره شده بود.
آن صحبت را شروع کرد و گفت: «حقیقتش را بخواهید، منتظرتان بودیم، جناب بتل»
اند
موسی و
در لحن و حالت حرف زدنش اعتراض نامحسوسی وجود داشت که از گوش های تیز بازرس بتل دور نماند، گوئی می خواست بگوید: مگر مرا فراموش کرده بودید.
بازرس بتل در جواب اظهار داشت: «خیلی معذرت می خواهم خانم مردیث، ولی خودتان می دانید، کارهای
زیادی بود که می بایست هر چه زودتر انجام می دادم.»
خوب، امیدوارم که حتما موفقیت آمیز هم بوده؟»
آن از جای خود بلند شد و در حالی که دستش را به جلو دراز کرده بود به استقبال بازرس رفت بازرس بتل دست وی را فشرد و گفت: «خیلی معذرت می خواهم اگر دیر و بدموقع مزاحم شدم، راستش می خواستم مطمئن باشم که حتما تشریف داشته باشید ضمن اینکه روز خیلی خوبی بود و با خودم فکر کردم گردشی هم این طرف ها داشته باشم.)
آن لبخندی زد و با چهره ای که نشان می داد مثلا حرف های بازرس را قبول کرده به او نگاه کرد و گفت: «قهوه میل دارید آقای بازرس؟ رودا،، لطفا یک فنجان دیگر.»
خیلی متشکرم خانم مردیث، مگر می شود دست خانمی مثل شما را رد کرد؟» |
شاید به نظر شما خودخواهی جلوه کند، ولی من شخصا فکر می کنم که بهترین قهوه را در اینجا ما سرو می کنیم و به دنبال این حرف صندلی به بازرس تعارف کرد و بتل روی آن نشست. همزمان رودا نیز با فنجانی باز گشت، در آن قهوه ریخت و لحظاتی بعد فنجان قهوه در دست بازرس بتل قرار داشت. چوب های خشکی که در شومینه با سر و صدا می سوخت و زیبائی گل هائی که با سلیقه ی خاصی در گلدانهای گل قرار داشت، حالت مطبوع و خوشایندی را در بازرس بتل به وجود آورده بود. احساس کرد از آن خانه هائی است که حالت لذت بخش خانگی و دلچسبی را که اغلب خانه ها فاقد آن هستند دارا می باشد، به طوری که هر تازه واردی بی اختیار متوجه آن می شود و در پی آن حالتی از رضایت خاطر و راحتی بخصوصی در خود احساس می کند. آن مردیث زیبا و مسلط به خود با حالتی از اعتماد به نفس زیاد، و رودا دختر دیگر که او هم خونسرد، جای خود نشسته و فقط با نگاهی حاکی از هیجان زیاد به او خیره شده بود.
آن صحبت را شروع کرد و گفت: «حقیقتش را بخواهید، منتظرتان بودیم، جناب بتل»
اند
موسی و
در لحن و حالت حرف زدنش اعتراض نامحسوسی وجود داشت که از گوش های تیز بازرس بتل دور نماند، گوئی می خواست بگوید: مگر مرا فراموش کرده بودید.
بازرس بتل در جواب اظهار داشت: «خیلی معذرت می خواهم خانم مردیث، ولی خودتان می دانید، کارهای
زیادی بود که می بایست هر چه زودتر انجام می دادم.»
خوب، امیدوارم که حتما موفقیت آمیز هم بوده؟»