ویلای وندون را می فرمائید؟ منزل آن دو دوشیزه جوان؟ بله؟ مستقیم تشریف ببرید، می رسید به خیابان مارلبری. ویلای وندون کاملا مشخص است، ساکنین ویلا؟ بله، درست فرمودید، دوشیزه آن مردیث و دوشیزه رودا دیوز، با هم زندگی می کنند، چه دخترهای مودبی، واقعا مودب و با ملاحظه، تا به حال کسی از آنها کوچکترین شکایتی نداشته است. ساکنین قدیمی؟ نه، نه، آنقدرها هم قدیمی نیستند، حدود دو سال و اندی میشه که به این محله آمده اند، دقیقا کی آمدند؟ راستش دقیقا نمی دانم، فکر می کنم سپتامبر پارسال بود که به اینجا آمدند، بله همیشه با هم زندگی می کنند، این ویلا را از مالک قبلیش آقای پیکرز جیل خریدند، ویلای کاملا نوسازی است. آقای پیکرز جیل برای خودش و خانمش ساخته بود، ولی هنوز کاملا جا نیفتاده بودند که خانمش فوت کرد و ایشان هم بلافاصله ویلا را به معرض فروش گذاشت و آن را فروخت.
جالب اینجا بود که هیچ یک از همسایگان نمی دانستند که آن مردیث و رودا دیوز اصلا اهل یکی از شهرهای شمالی انگلستان می باشند و بالاخره تصمیم می گیرند که در این شهر و در این محله رحل اقامت بیافکنند و همه فکر می کردند که اینها دخترهای لندنی بوده که از سر و صدا و شلوغی لندن خسته شده و به آنجا آمده اند. بازرس بتل هم ترجیح داد که در این مورد حرفی نزند و اهالی این منطقه را با افکار خود تنها بگذارد. آن چه که مسلم بود، محبوبیت زیادی بود که این دو دختر جوان در والینگفورد داشتند و همه به آنها عشق می ورزیدند، البته یکی دو تا از این آدم های قدیمی هم بودند که می گفتند صحیح نیست دو دختر جوان تنها و بی کس در یک خانه تقریبا بزرگ زندگی کنند.
با وجود این حتی همین آدم های قدیمی هم برای آن مردیث و رودا دیوز احترام قائل بودند، زیرا می دیدند که این دو دختر علی رغم سن و سال جوانی که دارند، به هیچ وجه اهل مهمانی های پر سر و صدا آخر هفته که معمولا جوان ها با دوستانشان به راه می اندازند و مشروب زیادی هم مصرف می کنند نبوده و ترجیح میدهند که به همان زندگی آرام و بی و سر و صدای خود قناعت کرده و ادامه دهند. از طرفی، تقریبا تمام همسایگان نیز به روحیات این دو دختر واقف بودند و می دانستند که آن مردیث آرامش و رودا دیوز توفان می باشد و این طور که شایع بود، رودا دیوز از خانواده پولداری است و لذا هزینه و مخارج ویلا نیز به عهده وی بود. آخرین مرحله از تحقیقات اولیه بازرس بتل، ملاقات با خانم است ول بود که به صورت خدمتکار نیمه وقت کارهای خانه از قبیل نظافت، آشپزی و غیره را انجام می داد. خانم است ول مثل اکثر همکاران خود، پر چانه و وراج بود.
بله؟ نه، آقا، ویلا را بفروشند؟ نخیر، فکر نمی کنم، حداقل نه به این زودی ها، تازه فقط دو سال است که اینجا آمده اند، و از همان روزهای اول من با آنها بودم و هستم، از هشت صبح تا ۱۲ ظهر، نه بیشتر نه کمتر، خیلی دخترهای خوبی هستند، من که به سهم خودم واقعا دوستشان دارم، آدم از کار کردن در اینجا خسته نمی شود،
جالب اینجا بود که هیچ یک از همسایگان نمی دانستند که آن مردیث و رودا دیوز اصلا اهل یکی از شهرهای شمالی انگلستان می باشند و بالاخره تصمیم می گیرند که در این شهر و در این محله رحل اقامت بیافکنند و همه فکر می کردند که اینها دخترهای لندنی بوده که از سر و صدا و شلوغی لندن خسته شده و به آنجا آمده اند. بازرس بتل هم ترجیح داد که در این مورد حرفی نزند و اهالی این منطقه را با افکار خود تنها بگذارد. آن چه که مسلم بود، محبوبیت زیادی بود که این دو دختر جوان در والینگفورد داشتند و همه به آنها عشق می ورزیدند، البته یکی دو تا از این آدم های قدیمی هم بودند که می گفتند صحیح نیست دو دختر جوان تنها و بی کس در یک خانه تقریبا بزرگ زندگی کنند.
با وجود این حتی همین آدم های قدیمی هم برای آن مردیث و رودا دیوز احترام قائل بودند، زیرا می دیدند که این دو دختر علی رغم سن و سال جوانی که دارند، به هیچ وجه اهل مهمانی های پر سر و صدا آخر هفته که معمولا جوان ها با دوستانشان به راه می اندازند و مشروب زیادی هم مصرف می کنند نبوده و ترجیح میدهند که به همان زندگی آرام و بی و سر و صدای خود قناعت کرده و ادامه دهند. از طرفی، تقریبا تمام همسایگان نیز به روحیات این دو دختر واقف بودند و می دانستند که آن مردیث آرامش و رودا دیوز توفان می باشد و این طور که شایع بود، رودا دیوز از خانواده پولداری است و لذا هزینه و مخارج ویلا نیز به عهده وی بود. آخرین مرحله از تحقیقات اولیه بازرس بتل، ملاقات با خانم است ول بود که به صورت خدمتکار نیمه وقت کارهای خانه از قبیل نظافت، آشپزی و غیره را انجام می داد. خانم است ول مثل اکثر همکاران خود، پر چانه و وراج بود.
بله؟ نه، آقا، ویلا را بفروشند؟ نخیر، فکر نمی کنم، حداقل نه به این زودی ها، تازه فقط دو سال است که اینجا آمده اند، و از همان روزهای اول من با آنها بودم و هستم، از هشت صبح تا ۱۲ ظهر، نه بیشتر نه کمتر، خیلی دخترهای خوبی هستند، من که به سهم خودم واقعا دوستشان دارم، آدم از کار کردن در اینجا خسته نمی شود،