نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
فصل چهاردهم
سومین دیدار
حوالی ساعت شش بعد از ظهر بود که بالاخره بازرس بتل به مقصد خود در والینگفورد رسید. علت این تاخیر طولانی به خاطر این بود که بازرس بتل بر حسب عادت، همیشه سعی می کرد قبل از ملاقات با شخص و یا اشخاص مورد نظرش، با سایر ساکنین محله ای که این شخص و یا اشخاص در آن سکونت داشتند مصاحبه و تا آنجا که امکان دارد اطلاعات لازم را جمع آوری نموده و با یک شناخت کلی و اجمالی به ملاقاتشان برود.
جمع آوری اطلاعات اولیه، برای پلیس خبره و با تجربه ای مثل بازرس بتل کار دشواری نبود، وی با چنان مهارتی خود را در غالب اشخاص دیگر با حرفه های مختلف معرفی می کرد که حتی باهوش ترین آدم ها نیز نمی توانستند حدس بزنند که یک پلیس بوده و هدفش نیز کسب اطلاعات راجع به شخص بخصوصی می باشد، به عنوان مثال، حداقل دو نفر از کسانی که این بار با آنها ملاقات کرده بود حاضر بودند قسم بخوردند که وی یک بساز و بفروش لندنی بوده که جهت بازدید ساختمان بخصوصی به این منطقه آمده تا بر طبق درخواست مالک آن طرح امکان توسعه این ساختمان را بدون اینکه حالت فعلی آن کوچکترین تغییری کند برسی نماید، یکی دو نفر دیگر هم با اطمینان راسخ یقین داشتند که وی یکی از همین لندنی های پولدار بوده که معمولا تعطیلات آخر هفته را در نقاطی خارج از لندن می گذرانند و به همین منظور جهت اجاره آپارتمانی مبله به اینجا آمده است.
هه
از همه جالب تر، دو نفر آخری بودند که قویا اعتقاد داشتند این آقای تازه وارد نماینده شرکت سازنده زمین های تنیس از نوع خاک رس بوده که به منظور بررسی احداث زمین تنیس به این منطقه آمده، به هر صورت مهم نیست که مردم راجع به وی چه حدسی می زدند، مهم، اطلاعاتی بود که سعی در جمع آوری آنها داشت و همیشه نیز موفق می شد، خوشبختانه اطلاعاتی را که این بار به دست آورده بود، قابل توجه و تماما هم به نفع شخص مورد نظر بود. برای بازرس بتل مسجل شد که این دو دوشیزه جوان یعنی آن مردیث و رودا دیوز، علی رغم جوانی و وجاهت خدادادی که معمولا شایعات و بگومگوهای نامطبوع و ناپسندی را نیز به دنبال دارد، از حسن شهرت و خوش نامی زیادی برخوردار بوده و مورد علاقه و احترام تمام ساکنین این محله می باشند، و بدون استثنا همه از آنان به عنوان همسایگانی دوست داشتنی یاد می کردند و بدین شکل به سوالات بتل پاسخ میدادند

صفحه 125 از 281