نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
رودا نیز به دنبال اظهارات آن اضافه نمود: «دقیقا همین طور است که آن می گوید. آن اساس و به هیچ وجه شناختی از شیطانا نداشت، چون نه تنها از او خوشش نمی آمد بلکه تا حدودی هم از وی متنفر بود، گو اینکه مهمانی های بسیار جالب و مجللی هم میداد.»
سرگرد دسپارد با قیافهی تا حدودی غمگین گفت: «ظاهر کسی نیست که کوچکترین و با کمترین احساس مثبتی نسبت به شیطانای مرحوم داشته باشد و تنها موردی که از او به نیکی یاد می کنند همین مهمانی ها می باشد و
بس.)
آن مردیث با لحنی خیلی سرد و خشک اظهار داشت: «بازرس بتل هر سوالی که می خواهد، می تواند از من بکند و مطمئن باشید که بدون ترس و واهمه به تمام آنها پاسخ خواهد داد، من چیزی ندارم که بخواهم از کسی پنهان کنم.»
سرگرد دسپارد با چهره ای که آرزو و تمنا در آن موج می زد گفت: «خواهش می کنم مرا ببخشید.»
آن مردیث به سرگرد دسپارد خیره شد، گوئی تمام عصبانیت و ناراحتیش از بین رفته و محو شده، لبخند ملیحی زد و در جواب گفت: «خودتان را ناراحت نکنید، منظور شما را می فهمم و می دانم که شما نگران من هستید و از روی حسن نیت این موضوع را مطرح کردید.»
و متعاقبا دستش را مجددا به طرف سرگرد دسپارد دراز کرد. دسپارد دست نرم و کوچک او را در دست گرفت و گفت: «همهی ماها در یک کفه ترازو هستیم و باید هوای همدیگر را داشته باشیم.» لحظاتی بعد، آن مردیث سرگرد دسپارد را تا دم در مشایعت کرد. رودا در اتاق ماند و از پشت پنجره آنها را نگاه می کرد و سوت می زد، و وقتی که آن بازگشت و وارد اتاق شد به او گفت: «واقعا که چه مرد جذاب و خوش قیافه ای.)
ت: ((همه ی
آره، احساس می کنم از او خوشم آمد. خیلی مرد خوبیه، این طور نیست رودا؟ » اگر از من می پرسی، یک دنیا بهتر از خوب. من که احساس می کنم جدا بهش علاقمندم، هر چی فکر می کنم، می بینم چقدر خوب بود که آن شب من جای تو به آن مهمانی رفته بودم، چون من سرم برای این کارها درد می کند و واقعا لذت می بردم، فکرش را بکن، جنایت، پلیس، سوء ظن، حلقهی محاصره تنگ تر می شود، سایهی دار، سایه ی طناب دار که تکان می خورد، به به، واقعا که عجب هیجان و دلهره ای، جدا که جای من خالی بود،
چقدر لذت می بردم.)

صفحه 123 از 281