سرگرد دسپارد با لحنی خیلی جدی و مطمئن در جواب گفت: «فقط می توانم بگویم که فوق العاده زیرک و باهوش و به کار خود کاملا مسلط است.»
رودا در جواب اظهار داشت: «نفهمیدم، چطور شد، چون این طوری که آن می گفت ظاهرا آدم احمقی به نظر می آید.»
بله، این یکی از شگردهای خاص بازرس بتل است، ولی به هر صورت گول قیافه ی هالو و احمقانه او را نخورید، خیلی بیش از این ها باهوش و زرنگ است.»
و به دنبال این حرف از جای خود بلند شد و گفت: «خوب، کم کم باید بروم، ولی تا یادم نرفته موضوعی است که بهتر است بگویم.» آن که خود نیز از جای بلند شده بود با کنجکاوی پرسید: «بله، بفرمائید.» سرگرد دسپارد لحظاتی مکث کرد و متعاقبا دست آن مردیث را در دست خود گرفت و در حالی که معلوم بود سعی دارد از بهترین کلمات و مناسب ترین جملات استفاده نماید، همین طور که به چشمان زیبای خاکستری رنگ آن مردیث خیره شده بود خیلی شمرده شروع به حرف زدن نمود و گفت: «قبل از هر چیز، خواهش می کنم از موضوعی که می خواهم به آن اشاره کنم از من ناراحت نشوید، راستش پیش خودم فکر کردم که شاید، عرض کردم شاید و احتمالا، روابطی بین شما و مرحوم شیطانا بوده که شما به هیچ وجه میل ندارید مطرح و آشکار شود. اگر این طور هست، خواهش می کنم عصبانی نشوید، مطمئن باشید که به هیچ وجه قصد خاصی از گفتن این موضوع ندارم، باور کنید، منظورم این نیست که شما این اجازه را دارید که در صورت عدم تمایل، به هیچ یک از سوالات بازرس بتل جواب ندهید، مگر در حضور و با مشورت وکیل تان، این حق قانونی
شماست، من صرفا می خواهم شما را متوجه این حق و حقوقی که قانون برای همه قائل شده بنمایم.»
آن مردیث دستش را از دست دسپارد بیرون کشید و در حالی که چشمانش از تعجب گرد شده بود و از عصبانیت میدرخشید در جواب گفت: «من هیچ آشنائی با این، این مردیکهی شیطان صفت نداشتم، هیچ، مطلقا، اصلا و ابدا، چه برسد به اینکه با او رابطه ای هم داشته باشم.»
ورافنیب
سرگرد دسپارد که گوئی باری از دوش او برداشته شده، به آرامی گفت: «خیلی متاسفم از اینکه این طور ناراحتتان کردم، ولی خوب، به عنوان یک دوست وظیفه داشتم که این مورد را حتما یاد آوری کنم.»
رودا در جواب اظهار داشت: «نفهمیدم، چطور شد، چون این طوری که آن می گفت ظاهرا آدم احمقی به نظر می آید.»
بله، این یکی از شگردهای خاص بازرس بتل است، ولی به هر صورت گول قیافه ی هالو و احمقانه او را نخورید، خیلی بیش از این ها باهوش و زرنگ است.»
و به دنبال این حرف از جای خود بلند شد و گفت: «خوب، کم کم باید بروم، ولی تا یادم نرفته موضوعی است که بهتر است بگویم.» آن که خود نیز از جای بلند شده بود با کنجکاوی پرسید: «بله، بفرمائید.» سرگرد دسپارد لحظاتی مکث کرد و متعاقبا دست آن مردیث را در دست خود گرفت و در حالی که معلوم بود سعی دارد از بهترین کلمات و مناسب ترین جملات استفاده نماید، همین طور که به چشمان زیبای خاکستری رنگ آن مردیث خیره شده بود خیلی شمرده شروع به حرف زدن نمود و گفت: «قبل از هر چیز، خواهش می کنم از موضوعی که می خواهم به آن اشاره کنم از من ناراحت نشوید، راستش پیش خودم فکر کردم که شاید، عرض کردم شاید و احتمالا، روابطی بین شما و مرحوم شیطانا بوده که شما به هیچ وجه میل ندارید مطرح و آشکار شود. اگر این طور هست، خواهش می کنم عصبانی نشوید، مطمئن باشید که به هیچ وجه قصد خاصی از گفتن این موضوع ندارم، باور کنید، منظورم این نیست که شما این اجازه را دارید که در صورت عدم تمایل، به هیچ یک از سوالات بازرس بتل جواب ندهید، مگر در حضور و با مشورت وکیل تان، این حق قانونی
شماست، من صرفا می خواهم شما را متوجه این حق و حقوقی که قانون برای همه قائل شده بنمایم.»
آن مردیث دستش را از دست دسپارد بیرون کشید و در حالی که چشمانش از تعجب گرد شده بود و از عصبانیت میدرخشید در جواب گفت: «من هیچ آشنائی با این، این مردیکهی شیطان صفت نداشتم، هیچ، مطلقا، اصلا و ابدا، چه برسد به اینکه با او رابطه ای هم داشته باشم.»
ورافنیب
سرگرد دسپارد که گوئی باری از دوش او برداشته شده، به آرامی گفت: «خیلی متاسفم از اینکه این طور ناراحتتان کردم، ولی خوب، به عنوان یک دوست وظیفه داشتم که این مورد را حتما یاد آوری کنم.»