حشراتی که با نیش خود هر انسانی را به قتل می رسانند مواجه شده و آنها را شکار می کنید و یا اجبارا می کشید. البته خیلی خطرناک و ناراحت کننده است، ولی خوب، آدمی که می خواهد زندگی جالب و هیجان انگیزی
داشته باشد، باید به استقبال خطرات هم برود.»
«بله، شاید همین طور است که شما می فرمائید و اگر اینطور باشد، پس باید بگویم که خانم مردیث هم بی نصیب نمانده و چنین هیجانی را تجربه کرده است. چرا؟ چون ایشان هم در اتاقی حضور داشته که جنایتی در
آن صورت گرفته است.»
هنوز جمله آخر از دهان سرگرد دسپارد خارج نشده بود که آن مردیث فریادی کشید و گفت: «ن نن نه، بس کنید، خواهش می کنم.» سرگرد دسپارد بلافاصله حرف خود را قطع کرد و گفت: «آه، خیلی معذرت می خواهم، اصلا متوجه نبودم که...»
ولی رودا دیوز آهی از روی ناامیدی کشید و گفت: «بله، تا حدودی وحشتناک بود، ولی خوب، جالب و هیجان انگیز هم بوده. متاسفانه آن مردیث فقط جنبه وحشتناک آن را در نظر می گیرد و راجع به جنبه ی دیگر این ماجرا که همان هیجان و دلهره ی جالب آن می باشد هیچ احساسی ندارد، درست برعکس خانم الیور،
حاضرم شرط ببندم هنوز که هنوز است، تمام سلول های بدنش از هیجان ماجرای آن شب که خودش هم یکی از پاهای قضیه می باشد می لرزد.»|
سرگرد دسپارد گفت: «خانم، کی؟ آهان، فهمیدم منظورتان همان خانم چاقی است که کتاب های پلیسی می نویسد و قهرمانش هم همیشه یک کارآگاه فنلاندیست که هیچ کس قادر نیست نام او را صحیح تلفظ کند. یعنی می فرمائید این خانم تصمیم گرفته اند که در زندگی حقیقی نیز شانس خود را آزمایش کرده و ماجرای این جنایت را حل کنند؟»
این طور به نظر می رسد.»
«خوب، گو اینکه خیلی خنده دار به نظر می رسد، ولی امیدوارم بتواند کاری انجام دهد. خیلی جالب خواهد بود
که این خانم بتواند بازرس بتل و شرکا را شکست داده و موفق شود.»
رودا با حالتی از کنجکاوی سوال کرد: «این آقای بازرس بتل را که می گوئید، چه جور آدمیست ؟
داشته باشد، باید به استقبال خطرات هم برود.»
«بله، شاید همین طور است که شما می فرمائید و اگر اینطور باشد، پس باید بگویم که خانم مردیث هم بی نصیب نمانده و چنین هیجانی را تجربه کرده است. چرا؟ چون ایشان هم در اتاقی حضور داشته که جنایتی در
آن صورت گرفته است.»
هنوز جمله آخر از دهان سرگرد دسپارد خارج نشده بود که آن مردیث فریادی کشید و گفت: «ن نن نه، بس کنید، خواهش می کنم.» سرگرد دسپارد بلافاصله حرف خود را قطع کرد و گفت: «آه، خیلی معذرت می خواهم، اصلا متوجه نبودم که...»
ولی رودا دیوز آهی از روی ناامیدی کشید و گفت: «بله، تا حدودی وحشتناک بود، ولی خوب، جالب و هیجان انگیز هم بوده. متاسفانه آن مردیث فقط جنبه وحشتناک آن را در نظر می گیرد و راجع به جنبه ی دیگر این ماجرا که همان هیجان و دلهره ی جالب آن می باشد هیچ احساسی ندارد، درست برعکس خانم الیور،
حاضرم شرط ببندم هنوز که هنوز است، تمام سلول های بدنش از هیجان ماجرای آن شب که خودش هم یکی از پاهای قضیه می باشد می لرزد.»|
سرگرد دسپارد گفت: «خانم، کی؟ آهان، فهمیدم منظورتان همان خانم چاقی است که کتاب های پلیسی می نویسد و قهرمانش هم همیشه یک کارآگاه فنلاندیست که هیچ کس قادر نیست نام او را صحیح تلفظ کند. یعنی می فرمائید این خانم تصمیم گرفته اند که در زندگی حقیقی نیز شانس خود را آزمایش کرده و ماجرای این جنایت را حل کنند؟»
این طور به نظر می رسد.»
«خوب، گو اینکه خیلی خنده دار به نظر می رسد، ولی امیدوارم بتواند کاری انجام دهد. خیلی جالب خواهد بود
که این خانم بتواند بازرس بتل و شرکا را شکست داده و موفق شود.»
رودا با حالتی از کنجکاوی سوال کرد: «این آقای بازرس بتل را که می گوئید، چه جور آدمیست ؟