آن مردیث هم به دنبال اظهار امتنان رودا به سخن در آمد و گفت: «جناب سرگرد، خواهش می کنم تشکر مرا هم بپذیرید.»
سپس با حالتی از تردید و دودلی به سخنانش ادامه داد و گفت: «مثل اینکه گفتید بازرس بتل اینجا می آید.»
بله، ولی دلیلی ندارد که خودتان را ببازید، وحشتی ندارد. اتفاقی است که افتاده، و خوب، تحقیق و بازجوئی هم به دنبال خواهد داشت و اجتناب ناپذیر خواهد بود.»
بله، خودم هم می دانم، و راستش را بخواهید، منتظر چنین لحظه ای بودم و می دانستم که دیر یا زود سراغ من خواهند آمد.)
رودا با حالت دلسوزانه ای گفت: «طفلکی آن، این ماجرا بدجوری به او صدمه زده، به نظر من جای تاسف است که دختر معصوم و بی گناهی مثل آن مردیث این طور رنج بکشد و تحت فشار باشد. این منصفانه نیست، به
هیچ وجه.)
سرگرد دسپارد نیز در جواب گفت: «من هم با نظر شما کاملا موافقم، به راستی به دور از انصاف است که به خاطر اعمال کثیف و رذیلانه ی مشتی آدم های کثیف و رذل تر، پای اشخاص خوشنام و بی گناه نیز به وسط کشیده شود، به خصوص فرشته معصومی مثل خانم آن مردیث. ای کاش این قاتل پست فطرت، هر کسی که هست، زمان و مکان دیگری را برای جنایت خود انتخاب می کرد.» رودا دیوز که با دقت به حرف های سرگرد دسپارد گوش میداد، ناگهان صحبت را عوض کرد و گفت: سرگرد دسپارد، شما خودتان به کی مظنون هستید؟ دکتر رابرتز و یا اینکه خانم لوریمر؟»
لبخند محسوسی بر لبان سرگرد دسپارد نقش بست و سبیل های پرپشتش را برای لحظه ای تکان داد و در جواب گفت: «از کجا می دانید که کار، کار خود من نباشد؟»
رودا فریاد کوتاهی کشید و گفت: «اوه، نه، نه، اصلا
، و آن هر دو اطمینان داریم که به هیچ عنوان
نمی تواند کار شما باشد، یعنی این قدر ما را دست کم گر
ته اید؟»
سرگرد دسپارد با نگاهی حاکی از تشکر و قدردانی به این دو دختر جوان خیره شد، دو دختر جوان جذاب و زیبا با دنیایی از ایمان و اطمینان و محبت و مهربانی، منتها با دو روحیه کاملا متفاوت، آن مردیث، آرام، سربزیر و فروتن، و با توجه به همین خصوصیات فردی بود که سرگرد دسپارد مصمم شد تا به هر ترتیب که شده ترتیب ملاقات آن مردیث و آقای مای هرن را که وکیل خودش نیز بود بدهد. ولی رودا دیوز برعکس، با روحیه ای
سپس با حالتی از تردید و دودلی به سخنانش ادامه داد و گفت: «مثل اینکه گفتید بازرس بتل اینجا می آید.»
بله، ولی دلیلی ندارد که خودتان را ببازید، وحشتی ندارد. اتفاقی است که افتاده، و خوب، تحقیق و بازجوئی هم به دنبال خواهد داشت و اجتناب ناپذیر خواهد بود.»
بله، خودم هم می دانم، و راستش را بخواهید، منتظر چنین لحظه ای بودم و می دانستم که دیر یا زود سراغ من خواهند آمد.)
رودا با حالت دلسوزانه ای گفت: «طفلکی آن، این ماجرا بدجوری به او صدمه زده، به نظر من جای تاسف است که دختر معصوم و بی گناهی مثل آن مردیث این طور رنج بکشد و تحت فشار باشد. این منصفانه نیست، به
هیچ وجه.)
سرگرد دسپارد نیز در جواب گفت: «من هم با نظر شما کاملا موافقم، به راستی به دور از انصاف است که به خاطر اعمال کثیف و رذیلانه ی مشتی آدم های کثیف و رذل تر، پای اشخاص خوشنام و بی گناه نیز به وسط کشیده شود، به خصوص فرشته معصومی مثل خانم آن مردیث. ای کاش این قاتل پست فطرت، هر کسی که هست، زمان و مکان دیگری را برای جنایت خود انتخاب می کرد.» رودا دیوز که با دقت به حرف های سرگرد دسپارد گوش میداد، ناگهان صحبت را عوض کرد و گفت: سرگرد دسپارد، شما خودتان به کی مظنون هستید؟ دکتر رابرتز و یا اینکه خانم لوریمر؟»
لبخند محسوسی بر لبان سرگرد دسپارد نقش بست و سبیل های پرپشتش را برای لحظه ای تکان داد و در جواب گفت: «از کجا می دانید که کار، کار خود من نباشد؟»
رودا فریاد کوتاهی کشید و گفت: «اوه، نه، نه، اصلا
، و آن هر دو اطمینان داریم که به هیچ عنوان
نمی تواند کار شما باشد، یعنی این قدر ما را دست کم گر
ته اید؟»
سرگرد دسپارد با نگاهی حاکی از تشکر و قدردانی به این دو دختر جوان خیره شد، دو دختر جوان جذاب و زیبا با دنیایی از ایمان و اطمینان و محبت و مهربانی، منتها با دو روحیه کاملا متفاوت، آن مردیث، آرام، سربزیر و فروتن، و با توجه به همین خصوصیات فردی بود که سرگرد دسپارد مصمم شد تا به هر ترتیب که شده ترتیب ملاقات آن مردیث و آقای مای هرن را که وکیل خودش نیز بود بدهد. ولی رودا دیوز برعکس، با روحیه ای