نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«از بازرس بتل گرفتم.»
آن مردیث از شنیدن نام بازرس بتل به خود لرزید که از نگاه سرگرد دسپارد مخفی نماند و به همین جهت
سرگرد دسپارد بلافاصله به سخنان خود ادامه داد و گفت: «من مطمئنم که بازرس بتل به اینجا می آید و به زودی سر و کله اش پیدا خواهد شد. امروز بر حسب تصادف، چشمم به بازرس بتل خورد که سوار قطار ایستگاه پدینگتون میشد. آنا فهمیدم که هدفش آمدن به اینجا و ملاقات با شما است، لذا چون می دانستم که اتومبیل سرعتش به مراتب بیشتر است، بدون معطلی سوار ماشینم شدم و سریع آمدم اینجا که شما را در جریان بگذارم.»
ولی چرا؟ منظورم اینست که از من چه می خواهد؟»
دسپارد بعد لحظه ای مکث با تردید گفت: «راستش وقتی که متوجه بازرس بتل شدم و فهمیدم که می خواهد کجا برود، ناگهان به این فکر افتادم که... البته خیلی معذرت می خواهم و جسارتا عرض می کنم که شما دوشیزه خانم تک و تنها... بالاخره کسی را...» |
رودا حرف او را قطع کرد: «البته تنهای تنها هم نیست، من همیشه با او هستم.»
حد
دسپارد پس از لحظاتی مکث و خیره شدن به رودا مجددا به سخنانش ادامه داد: «البته، البته، من شخصا مطمئنم که خانم مردیث هرگز دوست و پشتوانه ی مطمئنی مثل شما نخواهد داشت، خانم دیوز، ولی به هر حال فراموش نکنید که در چنین مواقع و شرایط نامطلوبی، اشتباه بزرگی است که آدم راهنمائی و مشورت آدم های با تجربه و دنیا دیده را نادیده گرفته و از آنها چشم پوشی نماید. دوستانه خدمتتان عرض کنم، جریان از این قرار است که در حال حاضر شخص شما خانم مردیث و همچنین بقیه یعنی من و دو نفر دیگر که در آن شب کذائی در آن اتاق حضور داشتیم، بدون استثناء مظنون به قتل آقای شیطانا می باشیم که مطمئنا وضعیت و موقعیت بدی برای همهی ماها به وجود آورده، مضافا به اینکه گرفتاری و اشکالات زیادی را هم که خاص چنین ماجراهایی می باشد به دنبال خواهد داشت که وضعیت را یقینا بدتر و وخیم تر هم خواهد نمود. گرفتاری و دشواری هائی که تشخیص و تجزیه و تحلیل آنها برای دو شیزه ی جوان و بدون تجربه ای مثل شما غیر ممکن می باشد. به همین
جهت من قویة معتقدم و توصیه می کنم که هر چه سریع تر موضوع را با وکیل دعاوی با تجربه و کاردانی در میان گذاشته و از او برای رهایی از این موقعیت ناهنجار طلب کمک کنید، گو اینکه احتمالا شاید خودتان قبلا به این فکر افتاده و این کار را کرده باشید.»
آن مردیث سرش را به علامت نفی تکان داد و گفت: «نه، نه، تا به حال هرگز به این فکر نیفتاده بودم.»

صفحه 117 از 281