نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
خانم الیور صرفا برای اینکه جوابی داده باشد گفت: «ولی خوب، حتما دلایلی هم برای این کار خواهند
داشت.»
آن مردی که حالا دیگر کاملا به اعصاب خود مسلط شده بود با شیرین زبانی خاص خود اظهار داشت:
چقدر با نمک و مهیج، گو اینکه محال است چنین چیزی حقیقت داشته باشد، من که اصلا و ابدا قبول ندارم و باور هم نمی کنم.» |
رودا دیوز متوجه خانم الیور شد که با نگاهی ملتمسانه به آن مردیث خیره و به او زل زده بود. درست شبیه نگاه سگهای باهوشی که با خیره شدن به کسی می گویند سعی کن بفهمی چه می گویم، سعی کن منظور مرا درک کنی. نگاه خانم الیور هم دقیقا به همین مورد اشاره می کرد. رودا دیوز که شدیدا تحت تاثیر نگاه ملتمسانه ی خانم الیور قرار گرفته بود، بیش از این طاقت نیاورد و فریادی از روی خجالت و طلب پوزش بر سر آن مردیث کشید و با صدای بلندی گفت: «اوه، آن، خواهش می کنم.» | و به دنبال آن به خانم الیور رو کرد و گفت: «ولی من شخصا فکر می کنم که شما به موضوع خیلی جالبی اشاره کردید خانم الیور، برای اینکه یک پزشک با اتکا به معلومات حرفه ای خود، یقینا از مواردی استفاده خواهد کرد که کمترین اثری از خود به جای نگذارد، اینطور نیست؟»|
در اینجا بود که آن مردیث ناگهان فریادی کشید و گفت: «آن» آن مردی که متوجه شد تا چه حد باعث شگفت زدگی در خانم دیگر شده است، شروع به حرف زدن کرد و گفت: «راستش یک چیز دیگر هم به خاطرم آمد، یادم آمد که آقای شیطانا در طول صحبت هایش چند کلمه ای هم راجع به کار کردن اطبا در لابراتوارها و امکانات مناسبی که لابراتوار در اختیار پزشکان قرار می دهد صحبت کرد. الان که به خاطرم آمد، فکر می کنم منظور شیطانای مرحوم از تصادف و زهر در رابطه با لابراتوار و این صحبت ها بوده است.»|
این آقای شیطانا نبود که این حرف را زد، بلکه سرگرد دسپارد بود.»
جهت صدای پا
در همین حال صدای پائی از راهروی باغچه به گوش رسید و خانم الیور سرش را به طرف متمایل کرد و ناگهان فریادی کشید و گفت:
واقع که عجب بچه ی حلال زاده ای.»

صفحه 114 از 281