نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
آن مردیث از روی صندلی به طرف زمین خم شد تا یک خر خاکی را که به طرف میز می رفت بگیرد و همینطور که خم میشد گفت: «من که چیزی به خاطر نمی آورم.» | رودا دیوز با اشتیاق محسوسی سوال کرد: «خوب، بالاخره چی گفت؟» یک چیزی راجع به ...... خدایا راجع به چی بود، آره، یک چیزی راجع به یک تصادف و بعدش هم زهر.) آن مردیث دستهای خود را به دور توری های چوبی صندلی حلقه کرده و با تمام قدرت آنها را فشار میداد و متعاقبا در حالی که سعی می کرد خود را کاملا کنترل کرده و تغییری در صدایش به وجود نیاید اظهار داشت: بله، حالا که گفتید من هم یک چیزهایی یادم می آید.»
در اینجا رودا دیوز ناگهان به آن مردیث رو کرد و گفت: «عزیزم، مثل اینکه فراموش کردی، تابستان خیلی وقت است که گذشته، تو داری میلرزی. باید یک کت بپوشی، تا سرما نخوردی برو یک کت بردار تنت کن.»
مع الوصف آن مردی با سر سختی سرش را به علامت نفی تکان داد و در حالی که واقعا می لرزید گفت: «نه، نیازی نیست، کاملا گرمم است.»
خانم الیور بدون توجه به آنچه که در اطراف وی می گذشت به سخنان خود ادامه داد و گفت: «خوب، حتما تا حالا متوجه منظور و مفهوم آن شده اید. تازه اگر اشتباه نکرده باشم، مدتی قبل یکی از بیماران همین دکتر رابرتز خودمان در اثر خوردن داروی سمی جان خود را از دست داد. بدبختانه تمام کسانی هم که به طریقی از این موضوع خبردار شدند متفق القول می گفتند که خدا بیامرز به علت شدت درد و اینکه دیگر خوب شدنی نیست نومیدانه تصمیم به خودکشی می گیرد و با خوردن داروی سمی خطر ناک تصمیم خود را به مرحله ی اجرا می گذارد، ولی من به جرات می توانم بگویم که خدا بیامرز به هیچ وجه قصد خودکشی نداشته و این دکتر رابرتز طبیب معالج وی بوده که عمدا او را به قتل می رساند. ضمن آنکه مطمئنم این اولین قتل او نبوده و در گذشته نیز بارها به همین شیوه تعداد زیادی را به قتل رسانیده است.» | صحبت های خانم الیور گوئی دریچهی اطمینانی برای رفع نگرانی عمیق و شدید آن مردیث بود، زیرا چهرهی بی رنگ و بی روح وی ناگهان رنگ و روئی به خود گرفت و متعاقبا با لحنی که موید این تغییر حالت بود به سخن در آمد و گفت: «ولی خانم الیور، شما راستی راستی فکر می کنید که اطبا بیماران خود را اینطور و به همین راحتی به قتل می رسانند؟ فکر نمی کنید که با این کار چه صدمه ای به حسن شهرت و اعتبار حرفه ای آنها وارد
می شود؟»

صفحه 113 از 281