نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
باز هم جوابی نشنید. لحظاتی مکث کرد و سرانجام بر آن شد که به اطراف ویلا سر کشی نموده و سر و گوشی آب بدهد. از چمن باریکی که در یک طرف ساختمان قرار داشت به طرف محوطه جلوی ساختمان روانه شد. به باغچهی تقریبا کوچکی رسید که حال و هوای باغچه های قدیمی را داشت و با انواع گل های کوکب و داوودی گلکاری شده بود. بیرون از محوطه باغچه، رودخانه ی کوچکی دیده می شد. آسمان صاف و خورشید میدرخشید و با اینکه ماه اکتبر بود، هوا تا حدودی گرم شده بود.
دو دوشیزهای جوان از پایین و در حاشیه ی رودخانه به طرف این ویلا قدم می زدند، به محض اینکه به درب باغچه که به محوطه رودخانه باز می شد رسیدند، یکی از آنها با دیدن خانم الیور ایستاد و بر جای خود میخکوب شد. خانم الیور هم به طرف آنها رفت و گفت: «سلام دوشیزه مردیث، حالتان چطور است؟ حتما مرا به خاطر می آورید، نه؟»|
دوشیزه مردیث که معلوم بود از این برخورد ناگهانی و کاملا غیر منتظره شدیدا یکه خورده و متعجب شده، با
عجله دستش را جلو آورد تا دست خانم الیور را که قبلا جلو آورده بود بفشرد و در همین حال با لحنی که معلوم بود هنوز کاملا به خویشتن مسلط نشده است در جواب اظهار داشت: «اوه بله، بله، البته. ایشان هم دوشیزه دیوز هستند که با من در اینجا زندگی می کنند. رودا ایشان همان خانم الیور نویسنده ی معروف هستند که حتما به خاطر داری. رودا دیوز دختری بلند قد و تا حدودی سبزه بود که خیلی سرحال و سرزنده به نظر می رسید و با
دل
که د
هیجان زیادی اظهار داشت: «اوه، خدای من، شما خانم الیور هستید؟ آره یا نه الیور؟» |
خانم الیور با حجب و حیای بخصوصی که همیشه در این گونه مواقع به او دست میداد در جواب گفت: «بله،
خودم هستم.)
سپس رویش را به طرف آن مردیت کرد و در ادامه ی سخنانش گفت: «خوب، حالا بهتر است یک جایی بنشینیم و قدری گپ بزنیم. حرف های زیادی دارم و باید کلی با هم صحبت کنیم!»
بله حتما. و چائی هم.» «نه، فعلا فکر چای را نکن» سپس سه نفری به طرف میز و صندلی های حصیری رنگ و رو رفته ای که در وسط باغچه قرار داشت روانه شدند. خانم الیور که قبلا تجربه های تلخی از صندلی های ضعیف و زهوار در رفته داشت، با دقت فراوان یکی از صندلی ها را که ظاهرا محکم تر و مطمئن تر از بقیه به نظر می رسید انتخاب کرد و همین طور که می نشست شروع

صفحه 107 از 281