فصل دوازدهم
دوشیزه آن مردیث
خانم الیور به هر جان کندنی که بود، هیکل چاق و چله اش را از اتومبیل دو در بسیار کوچکی که هیچ تناسبی با هیکل چاق و نامناسبش نداشت، بیرون کشید. خانم الیور هنوز هم نمی توانست قبول کند که اتومبیل های کورسی مدرن و امروزی، صرفا برای حداکثر دو سرنشین، آن هم با وزن و اندامی متناسب با فضای داخلی این گونه اتومبیل ها طراحی و ساخته شده اند و بخصوص صندلی راننده که در طراحی آن، ظاهر زیباترین و خوش فرم ترین پاها مورد نظر بوده و برای اینکه راننده تسلط و کنترل کاملی روی فرمان و پدال های زیر پایش داشته باشد، طوری نصب شده که راننده وقتی در جای خود مستقر و به پشتی صندلی تکیه می دهد، زانوانش درست در زیر فرمان قرار خواهد گرفت. حال تصور کنید که خانم میانه سال و عظیم الجثه ای مثل خانم الیور، چطور در چنین اتومبیل جمع و جوری جا می گیرد و با چه تمهیداتی از آن خارج می شود. بدبختانه روی صندلی مجاور نیز آن قدر چیز تلنبار کرده که جائی برای مانور هیکل مافوق درشتش نمانده بود. چند تا نقشه بزرگ، کیف دستی بزرگی که بیشتر به یک چمدان شباهت داشت، سه جلد کتاب و بالاخره یک کیسه پر از سیب. خانم الیور عاشق سیب بود و معروف است که در یک روز صبح همین طور که مشغول نوشتن داستان جدیدی به نام «مرگ در مجرای فاضلاب» بوده، سیب هم گاز می زده و می خورده و ناگهانی شکمش به قار و قور می افتد که متعاقبا به دل درد شدیدی تبدیل می شود و همین طور که با تعجب به دور و بر خود نگاه می کرده تازه متوجه می شود که چرا به دل درد مبتلا شده است. چون از دیدن ظرف میوه می فهمد که حدود سه کیلو سیب خورده، بدبختانه همان روز نیز مهمانی نهاری به افتخار وی ترتیب داده بودند که لازم بود حتما در آن شرکت کند. به هر حال، خانم الیور عزمش را جزم کرد و با یک حرکت ناگهانی چنان فشاری به در اتومبیل وارد آورد که در اتومبیل بلادرنگ باز شد و به دنباله ی آن خانم الیور کنار پیاده رو و در نقطه ای درست مقابل درب ویلای وندوم روی زمین ولو شد و هسته و مغز سیب بود که از لابلای چین و چروک لباسش به زمین می ریخت. آهی کشید و کلاهش را هم که افتاده بود، برداشت و بدون اینکه توجهی به سر و ته آن بنماید یک وری سرش گذاشت. نگاه تحسین آمیزی به لباسی که به تن داشت انداخت و تازه متوجه شد که در انتخاب کفش اشتباه نموده و به جای
کفش مناسب این لباس، کفش پاشنه بلند ورنی پوشیده است.
به هر حال درب ویلای وندوم را باز کرد و از مسیر باریکی که از میان چمن ها می گذشت به طرف درب ساختمان رهسپار شد. به درب ساختمان که رسید دق الباب کرد، ولی جوابی دریافت نکرد. مجددا دق الباب و
دوشیزه آن مردیث
خانم الیور به هر جان کندنی که بود، هیکل چاق و چله اش را از اتومبیل دو در بسیار کوچکی که هیچ تناسبی با هیکل چاق و نامناسبش نداشت، بیرون کشید. خانم الیور هنوز هم نمی توانست قبول کند که اتومبیل های کورسی مدرن و امروزی، صرفا برای حداکثر دو سرنشین، آن هم با وزن و اندامی متناسب با فضای داخلی این گونه اتومبیل ها طراحی و ساخته شده اند و بخصوص صندلی راننده که در طراحی آن، ظاهر زیباترین و خوش فرم ترین پاها مورد نظر بوده و برای اینکه راننده تسلط و کنترل کاملی روی فرمان و پدال های زیر پایش داشته باشد، طوری نصب شده که راننده وقتی در جای خود مستقر و به پشتی صندلی تکیه می دهد، زانوانش درست در زیر فرمان قرار خواهد گرفت. حال تصور کنید که خانم میانه سال و عظیم الجثه ای مثل خانم الیور، چطور در چنین اتومبیل جمع و جوری جا می گیرد و با چه تمهیداتی از آن خارج می شود. بدبختانه روی صندلی مجاور نیز آن قدر چیز تلنبار کرده که جائی برای مانور هیکل مافوق درشتش نمانده بود. چند تا نقشه بزرگ، کیف دستی بزرگی که بیشتر به یک چمدان شباهت داشت، سه جلد کتاب و بالاخره یک کیسه پر از سیب. خانم الیور عاشق سیب بود و معروف است که در یک روز صبح همین طور که مشغول نوشتن داستان جدیدی به نام «مرگ در مجرای فاضلاب» بوده، سیب هم گاز می زده و می خورده و ناگهانی شکمش به قار و قور می افتد که متعاقبا به دل درد شدیدی تبدیل می شود و همین طور که با تعجب به دور و بر خود نگاه می کرده تازه متوجه می شود که چرا به دل درد مبتلا شده است. چون از دیدن ظرف میوه می فهمد که حدود سه کیلو سیب خورده، بدبختانه همان روز نیز مهمانی نهاری به افتخار وی ترتیب داده بودند که لازم بود حتما در آن شرکت کند. به هر حال، خانم الیور عزمش را جزم کرد و با یک حرکت ناگهانی چنان فشاری به در اتومبیل وارد آورد که در اتومبیل بلادرنگ باز شد و به دنباله ی آن خانم الیور کنار پیاده رو و در نقطه ای درست مقابل درب ویلای وندوم روی زمین ولو شد و هسته و مغز سیب بود که از لابلای چین و چروک لباسش به زمین می ریخت. آهی کشید و کلاهش را هم که افتاده بود، برداشت و بدون اینکه توجهی به سر و ته آن بنماید یک وری سرش گذاشت. نگاه تحسین آمیزی به لباسی که به تن داشت انداخت و تازه متوجه شد که در انتخاب کفش اشتباه نموده و به جای
کفش مناسب این لباس، کفش پاشنه بلند ورنی پوشیده است.
به هر حال درب ویلای وندوم را باز کرد و از مسیر باریکی که از میان چمن ها می گذشت به طرف درب ساختمان رهسپار شد. به درب ساختمان که رسید دق الباب کرد، ولی جوابی دریافت نکرد. مجددا دق الباب و