همان طور عرض کردم، هیچ کس از آینده خبر ندارد و اتفاقات هم کسی را از قبل خبر نمی کند. منظورم این بود که اگر روزی روزگاری موردی پیش آمد که نیاز به کمک من داشتید، مطمئن باشید شما را تنها نخواهم گذاشت. روی من حساب کنید و همیشه این موضوع را به خاطر داشته باشید.» به دنبال این حرف مجدد تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. به محض اینکه از درب اصلی منزل خارج شد و قدم به خیابان گذاشت، با صدای بلند با خود گفت: «درست حدس زدم و حالا مطمئنم که درست حدس زدم. دقیقا همان طور است که فکر می کردم.»