نام کتاب: شیطان به قتل می رسد
«درست است، مع الوصف از توضیحاتی که دادید خیلی متشکرم، چون مسلما باعث پیشرفت بازی من خواهد بود.)
خانم لوریمر مجددا لحظاتی به مطالعه ی بقیهی امتیازات بریج مشغول شد و سپس گفت: «بعد از آن دست پر هیجان و پر سر و صدا، دست بعد چندان دل چسب و هیجان انگیز نبود. ببینم، امتیازات دست چهارم را هم داشتید؟ آه، بله، اینجاست. از آن دست هایی بود که زورکی می خواستیم با هم بجنگیم و در نهایت هیچ یک از طرفین هم امتیازی کسب نکردند.» معمولا اواخر بازی همیشه این حالت به وجود می آید.» | بله، درست است، آدم سعی می کند که آرام آرام و با تأنی به بازی ادامه دهد، ولی خستگی زیاد موجب می شود که در خواندن ورقها اشتباه کند و اغلب اوقات احساس می کند که ورق ها جلوی چشمش می رقصند.»
پوارو کاغذهایی را که از جیبش در آورده بود، جمع آوری کرد و مجددا در جیبش گذاشت و متعاقبا تعظیم کوتاهی کرد و گفت: «خانم محترم، مجددا به شما تبریک می گویم. حافظه ی شما در مورد بازی بریج به راستی یک پدیده ی بی نظیر است، واقعا که یک پدیده، شاهکار شما در اینست که با دیدن امتیازات حتی ورق هائی را هم که بازیکنان رد و بدل کرده اند بیاد آوردید.»
بله و به نظر خودم، همیشه هم قادر به این کار خواهم بود.»
حافظهی قوی واقعا یکی از بهترین نعمت ها است، چون با برخورداری از یک حافظه ی قوی، گذشته، هرگز کاملا گذشته نخواهد بود و هر آن به صورت حال وجود خواهد داشت. و لذا مطمئنم شما خانم محترم با این حافظه ی قوی و استثنایی، هر آن که اراده کنید، می توانید طومار خاطرات گذشته خود را باز نموده و جزئیات حوادث و وقایعی را که در سال های پیش اتفاق افتاده مجددا به وضوح به خاطر بیاورید.» |
در این لحظه خانم لوریمر با چشمانی که از تحیر و تعجب و شاید هم نگرانی گرد شده بود، نگاه تندی به پوارو انداخت و لحظه ی کوتاهی در فکر فرو رفت، ولی این حالت لحظات کوتاهی بیش طول نکشید و خانم لوریمر مجددا قیافهی مطمئن و خونسرد خود را از سر گرفت. معهذا هیچ چیزی از چشمان تیزبین و منتظر هرکول پوارو مخفی نمی ماند، و او حالا اطمینان داشت، تیری را که تصادفی رها کرده دقیقا به هدف خورده است.

صفحه 102 از 281