یکی از روزها - یکشنبه - وقتی که رابا و جان ، پسران موری در منزل بودند، همگی در اتاق پذیرایی دور هم جمع شدند، موری روی صندلی چرخدار، و با پاهایی پوست استخوان در زیر پتو. هر وقت که سردش می شد، یکی از پرستارهایش ژاکتی نایلونی روی شانه هایش می کشید.
موری گفت: اولین نامه.
یکی از همکاران موری نامه ای را خواند که از طرف زنی به نام نانسی ارسال شده بود. نانسی مادر خود را در اثر ابتلا به بیماری که از دست داده بود. از درد و رنج حاصل از فقدان مادر و درک درد و رنج موری نوشته بود. وقتی خواندن نامه تمام شد، موری گفت:
بسیار خب!» چشمانش را روی هم گذاشت.
چطور است با این جمله شروع کنیم، "نانسی عزیز، داستان مادرت مرا به شدت تحت تأثیر قرار داد. من آنچه را که بر تو رفته درک می کنم این جا غم و اندوه و رنجی دو طرفه وجود دارد. غم واندوه و رنج برای من که کارساز بوده، امیدوارم برای تو هم کارساز بوده باشد. » راب گفت:
نمی خواهی خط آخرش را عوض کنی؟» موری چند ثانیه ای فکر کرد و گفت:
«چرا حق با توست، این چطور است، امیدوارم که بتوانی در میان غم واندوه و رنج به قدرتی شفابخش دست پیدا کنی.؟ این بهتر است؟ »
راب سرش را تکان داد و جمله آخر را تأیید کرد. موری گفت: اضافه کن، "متشکرم، موری. »
3. Nancy
2. Jon
1. Rob
موری گفت: اولین نامه.
یکی از همکاران موری نامه ای را خواند که از طرف زنی به نام نانسی ارسال شده بود. نانسی مادر خود را در اثر ابتلا به بیماری که از دست داده بود. از درد و رنج حاصل از فقدان مادر و درک درد و رنج موری نوشته بود. وقتی خواندن نامه تمام شد، موری گفت:
بسیار خب!» چشمانش را روی هم گذاشت.
چطور است با این جمله شروع کنیم، "نانسی عزیز، داستان مادرت مرا به شدت تحت تأثیر قرار داد. من آنچه را که بر تو رفته درک می کنم این جا غم و اندوه و رنجی دو طرفه وجود دارد. غم واندوه و رنج برای من که کارساز بوده، امیدوارم برای تو هم کارساز بوده باشد. » راب گفت:
نمی خواهی خط آخرش را عوض کنی؟» موری چند ثانیه ای فکر کرد و گفت:
«چرا حق با توست، این چطور است، امیدوارم که بتوانی در میان غم واندوه و رنج به قدرتی شفابخش دست پیدا کنی.؟ این بهتر است؟ »
راب سرش را تکان داد و جمله آخر را تأیید کرد. موری گفت: اضافه کن، "متشکرم، موری. »
3. Nancy
2. Jon
1. Rob